تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغارات ( فارسي ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
بدارى ما نيز دوست مىداريم . ( 1 ) زياد از سخن او در شگفت شد و گفت « نپندارم كه در ميان مردم او را همانندى باشد . » سپس صبره پسرش بر خاست و گفت : به خدا سوگند ، هرگز در دين خود و در دنياى خود به مصيبتى صعب‌تر از مصيبتى كه در روز پيكار جمل بدان دچار شده‌ايم ، دچار نشده‌ايم . امروز اميدمان اين است كه خطاى ديروز را با فرمانبردارى از خدا و فرمانبردارى از امير المؤمنين جبران كنيم . و اما اى زياد تو در ميان ما به آرزويت نخواهى رسيد و ما نيز آن آرزو كه در تو بسته‌ايم نخواهيم يافت مگر آن روز كه تو را به سراى امارتت بازگردانيم و اگر خداى تعالى خواهد ، فردا اين كار صورت خواهد بست و اگر چنين كرديم ، آن‌گاه نبايد كسى از ما به تو نزديكتر باشد و اگر تو خلاف وعده كنى آن وقت كارى كرده‌اى كه از چون تويى سزاوار نبوده است . و ما به خدا سوگند آن قدر كه از جنگ با على ( ع ) در آخرت مىترسيم از جنگ با معاويه در دنيا بيم نداريم . اكنون خواست خود بر خواست ما مقدم دار كه ما با تو و در اطاعت توييم . آن‌گاه جيفر العمانى [ 23 ] بر پاى خاست - و او زبان گوياى قوم بود . و گفت : اى امير ، اگر تو به چيزى از ما خشنود مىشوى كه سبب خشنودى تو از ديگران مىشود ما خود بدان خشنود نيستيم . و اگر در حق تو به همان اندازه خشنود باشيم به تو خيانت كرده‌ايم . زيرا ما را در پيمان سابقه‌اى ديرين است و همواره مورد ستايش بوده‌ايم . اگر خواهى ، ما را بر سر اين قوم ببر . قسم به خدا كه ما هرگاه كه با دشمن روياروى شده‌ايم عفو و بخشايش خويش بر جنگ و ستيز مقدم داشته‌ايم . مگر ديروز - يعنى روز جمل - كه چنين نشد . چون روز ديگر در رسيد ، ازديان جاريه را اشارت كردند كه با ياران خويش بر سر دشمن رود . ياران زياد نيز زياد را به سراى امارت بردند . جاريه ، عشيرهء خود را ندا در داد كه از گرد ابن حضرمى پراكنده شوند ، ولى قوم اجابتش ننمودند . بلكه گروهى از اوباش به نزديك او شدند و دشنامش دادند . جاريه نزد زياد كس فرستاد و يارى خواست زياد فرمان داد كه به سوى او در حركت آيند . ابن حضرمى نيز آمادهء پيكار شد . عبد اللّه بن خازم سلمى فرمانده سوارانش بود . ساعتى ميان دو طرف نبرد بود . شريك ابن اعور [ 24 ] حارثى كه از شيعيان على ( ع ) و دوستان جاريه بود پيش آمد و گفت : نمىخواهى همراه تو با دشمنت نبرد كنم . جاريه گفت : آرى مىخواهم . پس از اندكى بنى تميم شكست خوردند و گريختند و به ناچار به خانهء سنبل سعدى پناه بردند . جاريه ، آن روز تا شب ابن حضرمى را در آن خانه محاصره كرد . ابن خازم نيز با او بود . مادر ابن خازم - كه زنى سياه و از حبشيان بود - به نام عجلى بيامد و فرزند خويش ندا داد . پسر بر سر بام آمد تا بنگرد كه مادرش چه مىگويد . زن گفت : پسرم ، از آنجا بيا . پسر سر برتافت زن سر برهنه ساخت و روى بند بر گرفت و از پسر خواست كه از آنجا بيرون آيد و گفت كه اگر نيايد در برابر مردم عريان خواهد شد و دست برد كه جامه از تن بيرون كند چون ابن خازم چنان ديد از