فرستى . و السلام .
( 1 ) رسول على ( ع ) ابو حرّهء حنفى بود . مصقله را گفت : يا اين مال را بفرست يا با من به نزد امير المؤمنين بيا ، چون نامه بر خواند حركت كرد تا به بصره رسيد - عمال حكومت اموال استان بصره را به بصره مىفرستادند و ابن عباس آن اموال به نزد امير المؤمنين ( ع ) مىفرستاد - گفت آرى روزى چند مرا مهلت ده ، سپس از بصره به كوفه به نزد على ( ع ) رفت . على ( ع ) چند روز در آن باب با او سخنى نگفت . سپس از او خواستار مال شد . مصقله دويست هزار درهم پرداخت كرد و از اداى باقى اظهار ناتوانى نمود .
و گويد كه ذهل بن حارث گويد كه مصقله مرا به خانهء خود خواند و شام داد و گفت كه امير المؤمنين اين مال از من خواسته است و من به خدا سوگند قادر به پرداخت آن نيستم .
گفتم اگر بخواهى يك هفته نگذشته آن را مهيا توانى كرد . گفت : نه ، نمىخواهم آن را بر قوم خود تحميل كنم و از كسى هم چيزى طلب نخواهم كرد . سپس گفت : به خدا قسم اگر پسر هند ( معاويه ) يا پسر عفان ( عثمان ) چنين طلبى از من داشتند آن را به من مىبخشيدند . مگر به ياد ندارى كه عثمان به اشعث بن قيس صد هزار درهم از خراج آذربايجان را هر ساله مىخورانيد . گفتم : ولى على ( ع ) چنين كارها نخواهد كرد و اين مال را از تو خواهد ستد .
ساعتى خاموش ماند و من هم خاموش شدم . مصقله يك شب بعد از اين گفتگو برفت و به معاويه پيوست . اين خبر به على ( ع ) رسيد . گفت :
چرا چنين كرد ؟ خدايش غمگين كناد . كارش كار آزاد مردان بود و فرارش چون فرار بردگان و خيانتش به خيانت فاجران مىماند . اگر مانده بود و از پرداخت مال اظهار ناتوانى كرده بود بر او سخت نمىگرفتيم . اگر چيزى در نزد او مىيافتيم ، از او مىستديم و اگر هيچ نداشت رهايش مىكرديم . سپس به خانهء او رفت و خرابش كرد .
برادرش نعيم بن هبيرهء شيبانى شيعه و دوستدار على ( ع ) بود . مصقله از شام نامهاى به او نوشت و با مردى از مسيحيان بنى تغلب برايش فرستاد . اين مرد را حلوان مىخواندند . در آن نامه آمده بود :
اما بعد ، دربارهء تو با معاويه سخن گفتهام ، وعدهء اكرامت داده و امارت جايى را برايت در نظر گرفته است . در همين ساعت كه فرستادهء مرا ديدار مىكنى به شام نزد ما بيا - ان شاء اللّه - و السلام .
چون نامه به كوفه رسيد و على ( ع ) از آن خبر يافت ، آن قاصد مسيحى را بگرفت و دستهايش را ببريد و او بمرد .
و نعيم در جواب نامهء برادر خود مصقله اين ابيات را فرستاد :
لا ترمينّى - هداك اللّه معترضا
بالظنّ منك فما بالى و حلوان : . . .
الغارات ( فارسي ) — صفحة 134
مساهمون: إبراهيم بن محمد الثقفي الكوفي
ص١٣٤