( 1 ) « خدايت هدايت كناد ، مرا عيب مكن و به من بد گمان مشو ، مرا با حلوان چه كار .
براى او اندوهگين مشو كه او آزمند آن بود كه از روى طمع مالى فرا چنگ آرد ، حلوان مردى بيگانه بود .
چرا از روى بىخردى او را نزد من فرستادى و از اين كار چه قصدى داشتى آيا مىخواستى مردى را كه هرگز به خواب غفلت نرفته است به ورطهء سقوط كشى ؟
او را به نزد على فرستادى و على شيرى است در تكوتاز از شيران خفّان [ 236 ] .
تو در جوار امير المؤمنين در امن و راحت بودى و عراق را حمايت مىكردى و بهترين مردان بنى شيبان بودى .
تا آنگاه كه به كارى پرخطر دست زدى ، كارى كه خود در نهان و آشكار كسانى را كه مرتكب آن كارها مىشدند . ناخوش مىداشتى .
اگر براى خدا صبر مىكردى و مال خدا را مىپرداختى زندهها و مردههاى ما را خوشنام و پاكيزه مىگردانيدى .
ولى تو به شاميان پيوستى و فضل و انعام پسر هند ( معاويه ) را خواستار شدى و اين كار تو مرا سخت غمگين ساخت .
اكنون از روى پشيمانى لب به دندان بگز ، وقتى كه كار از كار گذشته است ، چه مىگويى ؟
به گونهاى در آمدهاى كه همه خاندانها دشمنت مىدارند و خداوند هيچ كس را كه مردم را با او كينه باشد رفعت نخواهد داد . »
چون نامهء برادر به مصقله رسيد ، دانست كه آن قاصد مسيحى به هلاكت رسيده است پس از اندك زمانى بنى تغلب از مرگ حلوان خبر يافتند و نزد مصقله شتافتند و گفتند ، تو يار ما را به كشتن دادى يا بايد زندهاش كنى و يا خونبهايش را بدهى . مصقله گفت : نمىتوانم زندهاش كنم ولى خونبهايش را مىدهم . و خونبهاى او بداد .
عبد الرحمن بن جندب از پدرش روايت كند كه چون مصقله گريخت كسانى به على ( ع ) گفتند : آن اسيران كه بهاى آزاديشان داده نشده بار ديگر دستگير كن . على ( ع ) گفت : اين قضاوتى عادلانه نيست . آنها آزاد شدهاند ، و مردى كه آنها را خريده بود آزادشان كرده و آن مال كه از آن من است دينى است بر كسى كه آنها را خريده است .
شنيدم كه ظبيان بن عماره يكى از بنى سعد بن زيد مناة دربارهء بنى ناجيه شعرى چنين گفت :
« اى بنى ناجيه چرا در برابر ضربات دشمن مقاومت نكرديد ، در برابر شمشيرهاى آختهاى كه سرها بر باد مىداد ، نمانديد .
و نيزههايى كه از پى يكديگر گردنهايتان را مىسنبيد و پيكانهايى تيزپرواز كه بر شما مىباريد . »
( 2 ) شنيدم كه جندب بن عبد الرحمن بن جندب از پدرش حكايت مىكرد كه : چون خبر حادثهء
الغارات ( فارسي ) — صفحة 135
مساهمون: إبراهيم بن محمد الثقفي الكوفي
ص١٣٥