بنى ناجيه و قتل خرّيت بن راشد ناجى به على ( ع ) رسيد ، گفت : واى بر او چه مرد كم خردى بود و چه در نافرمانى پروردگارش دلير بود . ( 1 ) يك روز نزد من آمد و گفت : در ميان اصحابت مردانى هستند كه بيم آن دارم كه رهايت كنند و بروند . با آنها چه مىكنى ؟ او را گفتم : من كسى را به صرف اتهام مؤاخذت نكنم و به صرف گمان به عقوبت نكشم ، و فقط با كسى قتال مىكنم كه به خلاف من برخيزد و در برابر من بايستد و عداوت آشكار كند . البته بازهم با او پيكار نكنم تا آن زمان كه او را بخوانم و عذر او بشنوم ، اگر توبه كرد و به نزد ما بازگشت از او مىپذيريم ولى اگر سر برتافت و همچنان با ما بر سر جنگ بود ، از خدا يارى مىجوييم و با او پيكار مىكنيم . و خدا مرا از هر آسيب نگهدارد . روز ديگر باز نزد من آمد و مرا گفت : بيم آن دارم كه عبد اللّه بن وهب [ 237 ] و زيد بن حصين [ 238 ] طائى بر تو بر آشوبند ، از آنها در حق تو چيزهايى شنيدهام كه اگر تو خود مىشنيدى بىدرنگ يا آنها را مىكشتى يا در بند مىكردى و هرگز از زندان آزاد نمىساختى او را گفتم : دربارهء آن دو اينك با تو مشورت مىكنم . بگو با آنها چه كنم ؟ گفت : دستور من اين است كه هر دو را بخواهى و گردن بزنى . از اين سخن دانستم كه نه او را پرهيزگارى است و نه عقل . گفتم : به خدا سوگند كه نپندارم تو را پرهيزگارى و عقلى باشد كه به كار آيد . به خدا سوگند شايسته بود بدانى كه من با كسى كه به جنگ با من دست نيازيده و دشمنى با من آشكار نكرده و رو در روى من نايستاده پيكار نمىكنم . و بار اول كه نزد من آمدى و به بدگويى از يارانت پرداختى به تو گفتم و حال نيز چنان مىگويم . شايسته آن بود كه اگر من قصد قتل آنان مىداشتم تو قدم پيش مىگذاشتى و مرا مىگفتى كه از خدا بترس و چرا كشتنشان روا مىشمارى ؟ اينان نه كسى را كشتهاند و نه از تو بدگويى كردهاند و نه از اطاعت تو خارج شدهاند .
گويد : خبر بنى ناجيه به پايان آمد .
الغارات ( فارسي ) — صفحة 136
مساهمون: إبراهيم بن محمد الثقفي الكوفي
ص١٣٦