تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغارات ( فارسي ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
به پيروزى و غنيمت روشن خواهد شد . ( 1 ) معقل بن قيس اين سخنان تكرار مىكرد تا به گوش همه رسانيد . سپس در قلب لشكر آنجا كه درفش خويش افراشته بود بايستاد . و نزد يزيد بن مغفّل كه در جناح راست ايستاده بود پيام داد كه بر دشمن حمله كند . او حمله كرد ، دشمن در برابرش نيك پايدارى كرد و دليرانه جنگيد . يزيد بن مغفّل به موضع خود بازگرديد . معقل نزد منجاب بن راشد ضبى كه در جناح چپ ايستاده بود پيام داد كه بر دشمن حمله كند . منجاب حمله كرد . دشمن در برابرش نيك پايدارى كرد و دليرانه جنگيد و جدال و آويز به درازا كشيد . منجاب نيز به موضع خود بازگرديد . معقل به جناح راست و چپ خود پيام داد كه چون من حمله كردم شما نيز حمله كنيد . سپس اسبش را به جنبش در آورد و تازيانه‌اى زد و بر دشمن تاخت يارانش نيز حمله كردند . اين نبرد ساعتى به درازا كشيد . ( 2 ) در اين حال نعمان بن صهبان [ 234 ] راسبى را چشم بر خرّيت افتاد . بر او تاخت و بزد و از اسبش به زير انداخت و خود از اسب به زير جست كه بكشدش ، ميانشان چند ضربت رد و بدل شد و نعمان خرّيت را بكشت . در اين پيكار صد و هفتاد تن از ياران خرّيت كشته شدند و باقى به چپ و راست پا به فرار نهادند . معقل به خيمه‌هايشان اسب راند و هر كه از آنان يافت اسير كرد ، از مرد و زن و كودك . سپس در آنها نظر كرد هر كس مسلمان بود از او بيعت گرفت و رهايش كرد ، زن فرزندش را نيز آزاد ساخت و هر كس از اسلام برگشته بود ، از او خواست كه به اسلام بازگردد و گرنه كشته شود . پس اسلام آوردند و او ايشان را و زن و فرزندانشان را آزاد كرد . در آن ميان پير مردى مسيحى بود كه اسلام آورده ، سپس مرتد شده بود به نام رماحس بن منصور كه گفت : به خدا سوگند از آن وقت كه به سن عقل رسيده‌ام دچار خطا نشده‌ام مگر آن‌گاه كه دين راستين خويش رها كردم و به دين بد شما در آمدم . نه به خدا ، تا زنده‌ام دين خود رها نمىكنم و به دين شما در نمىآيم . معقل بن قيس او را پيش آورد و گردنش را زد . سپس مردم را گرد آورد و گفت هر چه از صدقات كه در اين سالها بر عهدهء شماست بپردازيد . پس از مسلمانان زكات دوساله را گرفت . سپس آهنگ مسيحيان و زن و فرزند ايشان كرد و آنان را بر گرفت كه با خود ببرد . خويشاوندان مسلمانشان ، از پيشان مىآمدند . معقل گفت : تا بازپسشان برانند . چون خواستند كه بازگردند صدا به گريه بلند كردند و زن و مرد يكديگر را ندا مىدادند . معقل گفت : بر آنها رقّت آوردم به گونه‌اى كه نه زين پيش سابقه داشت و نه زان پس اتفاق افتاد . ( 3 ) معقل به على ( ع ) نامه نوشت : اما بعد ، امير المؤمنين را از پيروزى لشكرش و سرنوشت دشمنش خبر مىدهم . ما در سواحل دريا بر سر دشمن تاختيم . در آنجا قبايلى بود داراى ساز و برگ بسيار و تندى و صلابت . براى پيكار ما آماده شده بودند . ما آنان را به اطاعت و اتحاد و حكم كتاب و سنت فرا - خوانديم و نامهء امير المؤمنين به گوششان رسانيديم و برايشان پرچم امان برافراشتيم طايفه‌اى به سوى ما آمدند و طايفه‌اى در اعتقاد خود ثبات ورزيدند . آنان را كه به سوى ما آمده بودند پذيرا