در دين رخنهاى پديد آيد و بناى مسلمانى ويران گردد و اگر چنين شود مصيبت آن بر من بزرگتر خواهد بود از محروم شدن از حكومت بر شما كه متاعى است چند روزه و زوالپذير و چنان زايل مىشود كه سراب بيابان و چنان پراكنده مىشود كه ابرهاى آسمان . در اين هنگام نزد ابو بكر رفتم و با او بيعت كردم و در كشمكش اين حوادث دامن عزم بر كمر زدم تا باطل نابود گرديد و سخن خدا بر فراز هر سخن قرار گرفت هر چند كافرانش ناخوش مىداشتند .
( 1 ) ابو بكر زمام آن امور به دست گرفت - گاه به نرمى و گاه به سختى و شدت كارها مىراند . من مصاحب نيكخواه او بودم و در هر كارى كه در آن اطاعت خداوند بود ، از او اطاعت كردم و در راه آن مجاهدت . و بدان اميد داشتم كه چون او را حادثهاى افتد - حادثهء مرگ - و من زنده باشم ، امرى كه كشمكش بر سر آن است به من داده شود و اين اميد همراه با يقين بود و ذرهاى نوميدى با آن نبود . و اگر ميان او و عمر خصوصيتى نبود يقين داشتم كه راه مرا به سوى خلافت نخواهد بست . چون مرگش فرا رسيد عمر را فراخواند و خلافت به او واگذاشت بازهم ما بر آن رأى گوش نهاديم و اطاعت كرديم و از نيكخواهى و راهنمايى دريغ ننموديم و عمر عهدهدار امر خلافت شد . مردى پسنديده سيرت بود و خجسته روان .
چون عمر را مرگ فرا رسيد با خود گفتم : اين بار خلافت را از من باز نخواهد داشت . اما مرا ششمين كس قرار داد . آنان آن قدر كه از حكومت من كراهت داشتند از حكومت هيچ يك از خودشان كراهت نداشتند . آرى سخنان مرا به هنگام وفات رسول اللّه ( ص ) كه با ابو بكر محاجّه مىكردم و مىگفتم : اى جماعت قريش ما اهل بيت تا زمانى كه در ميان ما كسى باشد كه قرآن را مىخواند و سنت را مىشناسد و به دين حق ايمان دارد به اين امر از همهء شما سزاوارتريم ، به ياد داشتند . قوم ترسيدند كه اگر من بر آنان حكومت يابم ديگر ايشان را تا هستند در آن نصيبى نخواهد بود . پس خلافت را به عثمان دادند و مرا از آن به در راندند بدان اميد كه بر آن چنگ اندازند و آن را ميان خود دست به دست گردانند و به راستى از اينكه از جانب من چيزى به آنان رسد نوميد بودند . سپس گفتند : بيا و با عثمان بيعت كن و گرنه با تو جهاد مىكنيم . من به اكراه بيعت كردم و شكيبايى نمودم .
يكى از ايشان گفت : اى پسر ابى طالب ، چقدر به اين امر آزمندى ، گفتم : تو از من آزمندترى و حال آنكه دور تر هستى . من آزمندم كه ميراثم را طلب مىكنم و حقى كه خدا و پيامبر او براى من قرار دادهاند . آيا من سزاوار آن هستم يا شما كه مرا از آن مىرانيد و ميان من و آن حايل مىشويد ؟ از شنيدن اين سخن بهت زده شدند و اللّه لا يهدى القوم الظالمين .
بار خدايا از تو در برابر قريش يارى مىخواهم . آنها پيوند خويشاوندى من بريدند و سهم من به هدر دادند و منزلت عظيم مرا خرد شمردند و دست اتفاق به هم دادند تا بر سر حقى كه از آن من است و آن را از من گرفتهاند با من ستيزه كنند و گفتند :
البته حق را مىتوانى فراچنگ آرى و توانند تو را از آن منع كرد . پس اكنون شكيبايى
الغارات ( فارسي ) — صفحة 111
مساهمون: إبراهيم بن محمد الثقفي الكوفي
ص١١١