تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 11

مساهمون:

ص١١
شبان فرستادم و گاوى فربه خواستم كه قربانى كنم . شبان ، گاوى فربه بياورد ، كه آن كنيز من بوده . من آستين برزده ، دامن بميان محكم كردم و كاردى گرفتم كه آن را قربان كنم . گاو بناليد و بگريست . برو رحمت آوردم و خود نكشتم . شبان را گفتم او را بكشت و پوست ازو بر گرفت . استخوانى ديدم بىگوشت . از كشتن آن پشيمان شدم ، ولى پشيمانى من سود نداشت . پس آن را بشبان داده ، گفتم : گوساله فربه از براى من بياور . شبان ، گوساله آورد ، كه آن پسر من بود . چون گوساله ، مرا ديد ، رسن پاره كرده ، پيش من آمد . بر خاك غلطيده ، خروش كنان همىگريست . من به دو رحمت آوردم و بشبان گفتم : اين را رها كن و گاو ديگر بياور . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فرو بست . دنيازاد گفت : اى خواهر ، چه خوش حديث گفتى . شهرزاد گفت : اگر امروز ، ملك مرا نكشد ، شب آينده خوشتر ازين حديث گويم . ملك با خود گفت : اينرا نميكشم تا باقى داستان بشنوم . چون روز شد ، ملك بديوان برنشست . آن روز تا پسين به كار مملكت مشغول بود . وزير ، همه روز ، منتظر كشته شدن دختر ايستاده ، هيچ خبر نشنود . در عجب شد . پس ملك از ديوان برخاسته ، بحرم سراى شد و با دختر وزير بحديث گفتن نشست .