تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 10

مساهمون:

ص١٠
چون سال بپايان آمد ، به همان بيابان بازگشت و در پاى درخت نشسته ، بر حال خود همىگريست كه پيرى پيدا شد و غزالى در زنجير داشت . ببازرگان سلام داده ، پرسيد كه : كيستى و تنها در مقام عفاريت از بهر چيستى ؟ بازرگان ، ماجرا باز گفت . پير را عجب آمد و برو افسوس خورد و گفت : ازين خطر نخواهى رستن . پس در پهلوى بازرگان بنشست و گفت : از اينجا برنخيزم تا به بينم كه انجام كار تو چون خواهد شد . بازرگان بخويشتن مشغول بود و هميگريست كه پيرى ديگر با دو سگ سياه در رسيد و سلام داده ، پرسيد كه : درين مقام چرا نشسته‌ايد و به مكان عفاريت از بهر چه دل بسته‌ايد ؟ چون ايشان ماجرا باز گفتند ، هنوز ننشسته بود كه پير استر سوارى در رسيد . سلام كرده ، سبب بودن در آن مقام باز پرسيد . ايشان ماجرا بيان نمودند . ناگاه گردى برخاست و از ميان گرد ، همان عفريت با تيغ كشيده پديدار شد و دست بازرگان بگرفت تا او را بكشد . بازرگان بگريست و آن هر سه پير نيز بر حال او گريان شدند . پير نخستين كه غزال در زنجير داشت ، برخاست و بر دست عفريت بوسه داده ، گفت : اى امير عفريتان ، مرا با اين غزال ، طرفه حكايتى است . آن را باز گويم . اگر ترا خوش آيد از سه يك خون او درگذر ، عفريت گفت : بازگوى .

حكايت پير و غزال

پير گفت : اى امير عفريتان ، اين غزال ، مرا دختر عم و سى سال با من همدم بود . فرزندى نياورد . كنيزكى گرفتم . آن كنيز ، پسرى بزاد . چون پسر پانزده ساله شد ، مرا سفرى پيش آمد . از بهر تجارت به شهر ديگر سفر كردم . و دختر عمّ من كه همين غزال است در خوردسالى ، ساحرى آموخته بود . پس از چندى كه من از سفر آمدم ، از كنيز و پسر جويان شدم . گفت : كنيز بمرد و پسر بگريخت . من ازين سخن گريان شدم و سالى اندوهگين بنشستم تا عيد قربان در رسيد . به پيش