نمىبرد و بشنودن حكايت رغبتى تمام داشت . شهرزاد را اجازت حديث گفتن داد .
شهرزاد در شب نخستين گفت
حكايت بازرگان و عفريت
اى ملك جوان بخت ، شنيدهام بازرگانى سرد و گرم جهان ديده و تلخ و شيرين روزگار چشيده ، سفر بشهرهاى دور و درياهاى پرشور ميكرد . وقتى او را سفرى پيش آمد . از خانه بيرون شد و هميرفت تا از گرمى هوا مانده گشته ، بسايهء درختى پناه برد كه لختى برآسايد . چون برآسود ، قرصهء نانى و چند دانه خرما از خرجينى كه با خود داشت ، بدر آورده بخورد و تخم خرما بينداخت . در حال ، عفريتى با تيغ بركشيده ، نمودار شد و گفت : چون تخم خرما بينداختى ، بر سينهء فرزند من آمد و همان لحظه بيجان شد . اكنون ترا بقصاص او بايدم كشت .
بازرگان گفت : اى جوانمرد عفريتان ، من مالى بىمر و چند پسر دارم . اكنون كه