تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تسمية من قتل مع الحسين ( ع ) لفضيل الاسدى الكوفي / إبصار العين في أنصار الحسين ( ع ) للشيخ محمد السماوي / نفثة المصدور فيما يتجدّد به حزن يوم العاشور لشيخ عبّاس قمّى ) ( سه مقتل گويا در حماسهء عاشورا ) ( فارسي ) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
مىگرفت . رياست و زعامت عدى مصادف شد با ظهور رسول اكرم و گسترش اسلام . قبيلهء « طىّ » بت‌پرست بودند ، اما خود عدى كيش نصرانى داشت و آن را از مردم خويش پوشيده مىداشت . « 1 » يك روز آن غلام آمد و گفت : « هر تصميم مىخواهى بگيرى ، بگير ، كه لشكريان اسلام در همين نزديكيها هستند » . عدى دستور داد شتران را حاضر كردند . خاندان خود را بر آنها سوار كرد و از اسباب و اثاث ، آنچه قابل حمل بود بر شترها بار كرد و به سوى شام كه مردم آنجا نيز نصرانى و همكيش او بودند - فرار كرد . اما در اثر شتابزدگى زياد ، از حركت دادن خواهرش « سفانه » غافل ماند و او در همانجا ماند . سپاه اسلام وقتى رسيدند كه خود عدى گريخته بود . سفّانه خواهر وى را در شمار اسيران به مدينه بردند ، و داستان فرار عدى را براى رسول اكرم نقل كردند . در بيرون مسجد مدينه ، يك چهار ديوارى بود كه ديوارهايى كوتاه داشت . اسيران را در آنجا جاى دادند . يك روز رسول اكرم از جلو آن محل مىگذشت تا وارد مسجد شود ؛ سفانه كه زنى فهميده و زبان‌آور بود ، از جا حركت كرد و گفت : « پدر از سرم رفته ، سرپرستم پنهان شده ، بر من منت بگذار ، خدا بر تو منت بگذارد . » رسول اكرم از وى پرسيد : « سرپرست تو كيست ؟ » گفت : « عدّى بن حاتم » فرمود : « همان كه از خدا و رسول او فرار كرده است ؟ ! » رسول اكرم اين جمله را گفت و بيدرنگ از آنجا گذشت . روز ديگر آمد از آنجا بگذرد ، باز سفّانه از جا حركت كرد و عين جملهء روز پيش را تكرار كرد . رسول اكرم نيز عين سخن روز پيش را به او گفت . اين روز هم تقاضاى سفانه بىنتيجه ماند . روز سوم كه رسول اكرم آمد از آنجا عبور كند ، سفانه ديگر اميد زيادى نداشت تقاضايش پذيرفته شود ؛ تصميم گرفت حرفى نزد ، اما جوانى كه پشت سر پيغمبر حركت مىكرد به او با اشاره فهماند كه حركت كند و تقاضاى خويش را تكرار نمايد . سفّانه حركت كرد و مانند روزهاى پيش گفت : « پدر از سرم رفته ، سرپرستم پنهان شده ، بر من بگذار ، خدا بر تو منت بگذارد . » رسول اكرم فرمود : « بسيار خوب ، منتظرم افراد مورد اعتمادى پيدا شوند ، تو را همراه آنها به ميان قبيله‌ات بفرستم . اگر اطلاع يافتى كه همچو اشخاصى به مدينه آمده‌اند ، مرا خبر كن . » سفانه از اشخاصى كه آنجا بودند پرسيد : آن شخصى كه پشت سر پيغمبر حركت مىكرد و به من اشاره كرد حركت كنم و تقاضاى خويش را تجديد نمايم كى است ؟ گفتند : او على بن أبي طالب است . پس از چندى سفّانه به پيغمبر خبر داد كه گروهى مورد اعتماد از قبيلهء ما به مدينه آمده‌اند ؛ مرا همراه اينها بفرست . رسول اكرم جامه‌اى نو و مبلغى خرجى و يك مركب به او داد ؛ و او همراه آن جمعيت حركت كرد و به شام نزد برادرش رفت . تا چشم سفانه به عدى افتاد زبان به ملامت گشود و گفت : « تو زن و فرزند خويش
هامش
( 1 ) - مردم عرب كه مسلمان مىشدند و با تعليمات آزادىبخش اسلام آشنايى پيدا مىكردند ، خواه ناخواه از زير بار رؤسا كه طاعت خود را بر آنان تحميل كرده بودند آزاد مىشدند . به همين جهت ، عدى بن حاتم مانند همهء اشراف و رؤسا ديگر عرب ، اسلام را بزرگ‌ترين خطر براى خود مىدانست و با رسول خدا دشمنى مىورزيد ، اما كار از كار گذشته بود ؛ مردم فوج فوج به اسلام مىگرويدند و كار اسلام و مسلمانى بالا گرفته بود . عدى مىدانست كه روزى به سراغ او نيز خواهند آمد و بساط حكومت و آقايى او را برخواهند چيد . به پيشكار مخصوص خويش كه غلامى بود ، دستور داد گروهى شتر چاق و راهوار هميشه نزديك خرگاه او آماده داشته باشد ، و هر روز اطلاع پيدا كرد سپاه اسلام نزديك آمده‌اند او را خبر كند .
تسمية من قتل مع الحسين ( ع ) لفضيل الاسدى الكوفي / إبصار العين في أنصار الحسين ( ع ) للشيخ محمد السماوي / نفثة المصدور فيما يتجدّد به حزن يوم العاشور لشيخ عبّاس قمّى ) ( سه مقتل گويا در حماسهء عاشورا ) ( فارسي ) — صفحة 275 | عبد الرحيم عقيقي بخشايشي / فضيل الكوفي / محمد السماوي / شيخ عباس القمي