غنائمى نصيب ما شد . سلمان به ما گفت : از غنائم و فتحى كه نصيب شما شد خوشحال شديد ؟
گفتيم بلى ، گفت : چون جوانان آل محمد را درك كرديد و همراه آنان جنگيديد آن وقت از توفيقى كه نصيب شما گشته است ، بيشتر خوشحال مىشويد و لذا من شما را به خدا مىسپارم .
ابو مخنف گويد : چون حرّ بن يزيد متعرّض حسين ( ع ) شد و خواست او را طبق خواستهء خودش فرود آورد ، حسين ( ع ) قبول نكرد و دو لشكر در كنار هم به حركت خود ادامه دادند و حضرت به « ذا حسم » رسيد و خطبهاى براى يارانش ايراد كرد و در آن خطبه گفت : أمّا بعد فانه نزل بنا ما قد ترون . . . پس زهير بپاخاست و به اصحاب خود گفت : شما حرف مىزنيد و يا من حرف بزنم ؟ گفتند : بفرمائيد . پس بعد از سپاس و ستايش خدا گفت : اى پسر رسول خدا ! سخنت را شنيديم ، به خدا سوگند اگر به فرض زندگى دنيوى ما ابدى بود كمك كردن و همدردى با تو مستلزم جدائى از آن بود ، همراهى تو را بر زندگى دائمى دنيوى ترجيح مىداديم . پس حسين ( ع ) در حقّ او دعاى خير فرمود .
ابو مخنف روايت كرد كه : چون حرّ بر حسين ( ع ) سخت گرفت كه فرود آيد و دستور ابن زياد به او رسيد كه حسين را در جاى خشك و خالى و فاقد آب و آبادى فرود آورد ، حسين ( ع ) به حرّ گفت : بگذار در اين آبادى يعنى « نينوا » « 1 » و يا آن آبادى يعنى « غاضريّه » « 2 » و يا آن ديگرى يعنى « شفيّة » « 3 » فرود آئيم . حرّ گفت : نه و اللّه ، نمىتوانم چون اين مرد جاسوس ابن زياد بر من است . زهير در اين موقعيّت به حسين ( ع ) گفت : اى پسر رسول خدا ! جنگيدن با اينان بر ما آسانتر است از جنگيدن با گروههاى بعدى ، زيرا لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده مىشود و ما توان مقابله با آنان را نخواهيم داشت .
حسين ( ع ) به او فرمود : نمىخواهم آغاز كنندهء جنگ با اينان ، من باشم . زهير گفت : پس ، حركت كنيم به اين آبادى كه جايگاه محكمى است و در كنار فرات هم واقع است كه اگر مزاحم ما شدند با آنان مىجنگيم . حسين ( ع ) فرمود : كدام آبادى ؟ زهير گفت : قريه « العقر » حسين ( ع ) فرمود : بار الها ! از عقر به تو پناه مىبرم . پس در محلّى كه بنام « كربلا »
هامش
( 1 ) - قريهايست در منطقه كربلا .
( 2 ) - قريهاى بوده در كربلا كه به بنى غاضره از قبيله اسد نسبت داده مىشد .
( 3 ) - به ضمّ شين و تشديد يا بر وزن رقيّه ، قريهاى بود در منطقه كربلا ( در معاجم ديده نشده است كه كسى از اين آبادى نام ببرد ) .