بىنياز نشده كه وجود يافته و بايد براى موصوف خود باشد ، بلكه بىنيازى از علت دوم براى اين است كه اگر باز هم به علت نيازمند باشد بايد آن علت بدان ويژگى بيابد ، و ويژگى يافتن جز به اين حاصل نمىشود كه يا در آن حلول كند و يا پهلويش جا بگيرد ، و نمىشود كه علت در معلول خود حلول كند يا پهلويش جا بگيرد ، و روش كسانى كه پيرو اين عقيدهاند « 1 » به همين مىكشاند ، پس بايد از اين روش دورى كنند ، و اگر روا باشد اين روش را كنار نگذارند . مىبايست روا باشد كه هر ياوهگوئى به هر سخن نادرستى ، دستآويز گردد ، و از پذيرفتن آنچه روش او بدان كشاند خوددارى كند ، و اين كارى نادرست است .
علاوه بر آن ، از اين بيرون نيست كه يا اين صفت براى اين از علت دوم بىنياز گرديده كه به طور كلى وجوب يافته ، و يا براى اين است كه از اين علت بخصوص وجوب پيدا كرده است ، اگر سخن نخست درست باشد همان كه ما مىخواهيم ثابت شده است ، و اگر دوم را مىگويند ، بايستى هيچ يك از صفتهائى كه موصوفشان آنها را به خودى خود دارا است ، از علت بىنياز نباشند ، زيرا از علتى پديد نيامدهاند .
و آنچه گفتهاند : كه اگر صفتها به موصوف خود وابسته بوده ، و وجودشان جدا و مستقل نباشد پايدارى يك عرض به عرض ديگر لازم خواهد آمد ، و اين سخن به روش خود ايشان نادرست است ، زيرا پيش خودشان چنين است كه هرچند خداوند برتر از همه چيز جاگير نيست ، اما صفت دانائى كه بلاآغاز بوده است به وجود خداوند برتر از همه چيز پايدار است ، پس آيا روا ندانستهاند كه يك عرض به عرض ديگر پايدار باشد « 2 » .
هامش
( 1 ) مقصود پيروان روش اشعرى مىباشند كه معتقد به صفات منفصل از ذات و معانى ازليهاند .
( 2 ) توضيح اين است كه در نظر پيروان روش اشعرى هرچيزى جايگير نباشد عرض است ، و چون وجود خدا جاگير نيست ، پس تعريف عرض شامل او هم خواهد شد ، و از اين جهت اگر صفات وجود مستقل نداشته و وابسته به وجود او باشند قيام عرض به عرض لازم خواهد آمد ، و حال آن كه حق اين است كه هيچ يك از تعاريف جوهر و عرض شامل او نمىشود پس او نه از سنخ جواهر است و نه از اعراض است .