تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
سخن را با نقلى از محمد بن ابى طالب به پايان مىبريم كه گفته است : « خداوند يزيد و پدرش و دو جدّ او و برادرش و پيروان و دوستانش را لعنت كند ؛ در آن هنگام كه با چوب خيزران بر لب و دندان حسين ( ع ) مىزد و به شعر ابن زبعرى مثل مىزد . . . و آن هنگامى كه در برابر پرسش مرد شامى با زينب ( س ) به درشتى و زشتى سخن گفت . . . و به حسين بن على ( ع ) گفت : پدرت و جدّت قصد رسيدن به حكومت را داشتند . پس خداى را شكر كه آن دو را كشت و خونشان را ريخت . . . او سر حسين ( ع ) را بر دروازهء شهرى كه مردمانى ستمگر داشت - يعنى دمشق - نصب كرد ؛ و فرزندان پيامبر را همانند اسيران ترك و روم بر پلكان مسجد نگه داشت . سپس آنان را در سرايى جاى داد كه نه از گرما حفظشان مىكرد و نه از سرما به طورى كه صورتهايشان پوست انداخت و رنگهايشان تغيير كرد . او به خطيب خود فرمان داد كه منبر رود و مردم را از بدىهاى اميرمؤمنان و حسين ( ع ) خبر دهد ؛ و كارهايى از اين قبيل . سپس خودش ابن زياد را لعنت مىكند و از كارش بيزارى مىجويد و از كرداراو شانه خالى مىكند . آيا كار آن ملعون جز به فرمان وى و ترساندنش از مخالفت با خودش بود ؟ دليل اينكه آن لعين خونهاى اهل بيت ( ع ) را ريخت تنها اين بود كه يزيد او را با سخنانش ترساند و در نامه‌اى كه هنگام دادن حكومت كوفه برايش فرستاد ، او را بر قتل حسين ( ع ) تشويق كرد ؛ و به او فرمان داد كه در راه حسين ( ع ) كمين بگذارد و راهها را بر او ببندد . او در نامه‌اش به ابن زياد گفت : « در ميان روزگاران روزگار تو به حسين ( ع ) مبتلا شده است و در اين نوبت يا آزاد مىشوى و يا مانند بردگان به خدمت گرفته مىشوى ، پس به تهمت زندان كن و به گمان بكش . . . » اظهار بيزارى آن لعين از كار ابن زياد از بيم برپايى فتنه و تظاهر نزد عامّه مردم بود . زيرا كه مردم همهء كارها و رفتار فجيع او را زشت شمردندو از كار او ناراضى بودند . به ويژه آن صحابه و تابعانى كه در زمان او زنده بودند ؛ مانند سهل بن سعد ساعدى ، منهال بن عمرو ، نعمان بن بشيرو ابو برزهء اسلمى كه شنيده و ديده بودند كه چگونه پيامبر ( ص ) او و برادرش را احترام مىكند . همين طور ، همهء ارباب مذاهب از يهود و نصارا . . . هيچ يك از مسلمانان در سرزمينهاى اسلامى از كار او راضى نبود ؛ مگر آن دسته از پيروان
با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 243 | محمد امين پور اميني / عبد الحسين بينش