ابن شهر آشوب به نقل از مدائنى گويد : هنگامى كه امام سجاد ( ع ) انتساب خود را به پيامبر ( ص ) باز گفت ، يزيد خطاب به جلّاد گفت : او را به اين باغ ببر و بكش و در همانجا دفن كن . پس او را به باغ برد . او سرگرم كندن بود و امام سجاد ( ع ) نماز مىگذارد . چون درصدد قتلش بر آمد ، دستى از آسمان چنان او را زد كه با صورت به زمين افتاد و فرياد برآورد و وحشت سراسر وجودش را فرا گرفت . پس خالد پسر يزيد او را ديد در حالى كه از صورتش چيزى باقى نبود . آن گاه نزد پدرش باز گشت ؛ و او فرمان داد جلّاد را در آن چاله دفن كنند و حضرت را آزاد سازند . محل حبس زين العابدين ( ع ) امروزه مسجد است » . « 1 »
مسعودى پس از ذكر گفت و گوى ميان امام ( ع ) و يزيد مىنويسد : « يزيد با همپالگيهايش در كار او رايزنى كرد و آنان رأى به قتلش دادند » . « 2 »
ابن كثير مىنويسد : « نقل شده است كه يزيد در كارشان به مشورت پرداخت ، پس يكى از آن ميان - كه خداى رويش را زشت گرداند - گفت : اى اميرمؤمنان ، از سگ بد نبايد توله گرفت . على بن الحسين ( ع ) را بكش تا از نسل حسين هيچ كس باقى نماند » . پس يزيد سكوت كرد . « 3 »
ابن عساكر به نقل از ريّا ، دايهء يزيد ، مىنويسد : « يكى از اصحاب رسول خدا ( ص ) نزد يزيد آمد و گفت خداوند تو را بر دشمن خدا و پسر دشمن پدرت پيروزى بخشيد ! اين جوان را بكش تا اين نسل قطع گردد . زيرا در حالى كه اينان زندهاند ، بر آنچه دوست مىدارى نمىرسى . آخرين كسى با تو بر سر حكومت منازعه كند او - على بن الحسين ( ع ) - است ؛ و تو ديدهاى كه پدرت از دست پدرش چهها ديده ؛ و خود از او چهها ديدهاى .
ديدى كه مسلم بن عقيل چه كرد . پس ريشه اين خانواده را قطع كن . اگر اين جوان را بكشى ، بخصوص نسل حسين ( ع ) قطع مىشود ؛ و گرنه اگر يك تن هم از اينان بماند انتقامشان را از تو مىگيرد . اينان مردمانى مكّارند و مردم به آنها گرايش دارند . به ويژه
هامش
( 1 ) . المناقب ، ج 4 ، ص 173 . شايد آنچه صاحب الاحتجاج نوشته بعد از وقوع اين مسأله بوده است .
( 2 ) . اثبات الوصية ، ص 145 .
( 3 ) . البداية والنهاية ، ج 8 ، ص 198 .