مردم كوچه و بازار عراق مىگويند : پسر رسول خدا ( ص ) ، پسر على و فاطمه ( س ) . او را بكش كه گرامىتر از صاحب اين سر نيست .
يزيد گفت : بر نخيزى و ننشينى ، تو ناتوان و ذليلى . نه ، من آنها را وا مىگذارم ، هر گاه كسى از آنها سربلند كرد ، شمشيرهاى خاندان ابو سفيان او را در بر مىگيرد .
گويد : « نام آن صحابى رسول خدا ( ص ) را برايم گفته بودند ، ولى اينك نامش را نمىگويم و از او ياد نمىكنم » « 1 »
درنگ و ملاحظه
نكاتى چند از اين روايت در خور توجه و درنگ است :
1 . پافشارى بسيار شخصى كه گفتهاند از اصحاب رسول خدا ( ص ) بوده است بر قتل تنها فرزند باقى مانده از نسل آن حضرت . او به يك بار ارائه اين پيشنهاد بسنده نمىكند ، بلكه پشت سر هم آن را تكرار مىنمايد .
2 . بطلان نظريه عدالت همهء صحابه ! آيا اين عدالت است كه بر كشتن فرزند رسول خدا ( ص ) پا فشارى كند ؟ مگر اينكه بگوييم اين دسته از صحابهء عادل در زمرهء پيروان خاندان ابو سفيان هستند !
3 . اعتراف دشمن به گرايش مردم به خاندان رسول خدا ( ص ) ، آنجا كه مىگويد : « و مردم به اينان گرايشى دارند » البته او مىخواهد كه به اين وسيله يزيد را بر قتل امام ( ع ) تحريك كند .
4 . شگفت از راوى خبر است كه نام آن صحابى عادل را پنهان مىكند ! شايد معتقد است كه اين كار موجب حفظ منزلتش مىشود !
تجلى مكارم اخلاق
نقل شده است كه يزيد فرمان داد آنچه از اهل بيت ( ع ) گرفتهاند باز پس دهند و او
هامش
( 1 ) . تاريخ مدينة دمشق ، ج 19 ، ص 420 ، ذيل زندگى نامهء ريا . نيز ر . ك . البدايه و النهايه ، ج 8 ، ص 204 ؛ تاريخ الاسلام ، ذهبى ، ج 3 ، ص 12 ؛ الجوهره ، تلمسانى ، ج 2 ، ص 218 .