تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
تأمّلى كه ياد آور شديم در اين نقل جارى مىگردد . به فرض درستى اين نقل ، گفت و گوى ميان امام و يزيد را بايد بر اين حمل كرد كه امام مىخواست يزيد را خلع سلاح كند ، به اين صورت كه از خودش و اهل بيتش تعريف كند كه اينان فرزندان رسول خدا ( ص ) هستند و آنچه به نام خلافت اسلامى انجام مىشود ، بر خلاف سنّت رسول خدا ( ص ) است ؛ و امام ( ع ) در اين كار موفق شد . ابن اعثم و خوارزمى گويند : - عبارت از اوّلى است - . على بن الحسين ( ع ) پيش رفت و در برابر يزيد ايستاد و چنين آغاز به سخن نمود : طمع مداريد كه شما خوارمان كنيد و ما شمارا بزرگ بداريم و درحالى كه شما آزارمان مىدهيد ، دست از آزارتان برداريم . خداوند مىداند كه ما شما را دوست نمىداريم ؛ و اگر شما ما را دوست نداشته باشيد نكوهشتان نمىكنيم . يزيد گفت : راست گفتى اى جوان ! ولى پدر و جدّ تو قصد امير شدن داشتند ، اما خداى را سپاس كه آن دو را خوار كرد و خونشان را ريخت . على بن الحسين ( ع ) به او فرمود : اى پسر معاويه و هند و صخر ، پيش از آنكه تو به دنيا بيايى امارت در ميان پدران و نياكانم بوده است . در جنگ بدر و احد ، پرچم رسول خدا ( ص ) به دست جدّم على بن ابى طالب ( ع ) بود . در حالى كه پدر و جدّ تو پرچمهاى كفر را به دست داشتند . آن گاه على بن الحسين ( ع ) فرمود : آن گاه كه پيامبر خدا ( ص ) از شما بپرسد : شما كه آخرين امّت بوديد ، با خاندان و اهل بيتم پس از من چگونه رفتار كرديد ؟ شمارى را به اسارت برديد و شمارى ديگر را در خون غلتان كرديد . آيا اين بود مزد خير خواهى من كه پس از من با فرزندانم اين گونه رفتار كرديد ! سپس فرمود : واى بر تو اى يزيد . اگر تو مىدانستى كه چه كرده‌اى و نسبت به پدرم ، اهل بيتم ، برادرم و عموهايم چه جنايتى مرتكب شده‌اى ، به كوهها مىگريختى و بر ريگها مىنشستى و از اينكه سر حسين ( ع ) ، پسر فاطمه ( س ) و على ( ع ) ، بر دروازهء شهر نصب است ،
با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 151 | محمد امين پور اميني / عبد الحسين بينش