فرمود : به خدا سوگند آن مرد نزد من آمد ولى گريست و دستم را به گردنم بست و مىگفت : مىترسم . آنگاه مرا دست بسته برد و به آنها تحويل داد و سيصد درهم گرفت و من به آن نگاه مىكردم ! سپس مرا گرفتند و نزد ابن زياد بردند . پرسيد : نامت چيست ؟
گفتم : على بن حسين ( ع ) . گفت : مگر خداوند على را نكشت ؟ گفتم : برادرى به نام على داشتم كه از من بزرگتر بود و مردم او را كشتند ! گفت : نه ، خدا او را كشت . گفتم : « در هنگام مرگ ، خداوند جانها را مىگيرد » .
در اين هنگام ابن زياد فرمان به قتل امام سجاد ( ع ) داد ، اما زينب فرياد زد : اى پسرزياد همين اندازه خون كه از ما ريختهاى بس است ! تو را به خدا سوگند اگر مىخواهى او را بكشى ، مرا نيز با او بكش . . . . « 1 »
ما اين روايت را - دربارهء ربودن و يا پنهان كردن امام ( ع ) - به چند دليل نمىپذيريم :
1 - اين روايت ، گذشته از مرسل بودنش ، گويا تنها ناقل آن ابن سعد است ؛ و هيچ مورّخى از اهل سنت يا شيعيان نخستين آن را نقل نكرده است . آنچه در كتاب المنتظم يا مرآةالزمان آمده نيز نقل از الطبقات است . مطالب تذكرة الخواص سبط ابن جوزى نيز از همان كتاب نقل شده داشت .
2 - امام سجاد ( ع ) سالار قافله بود و بدون شك از سوى نگهبانان ابن زياد به شدت محافظت مىشد و به خاطر اهميتى كه داشت ، لحظهاى از چشم آنان دور نبود . بنابراين با عقل درست نمىآيد كه كسى توانسته باشد به اين آسانى ايشان را بگيرد و از قافله پنهان كند .
3 - وانگهى امام سجاد ( ع ) چشم به هم زدنى از ديد بانوان بنىهاشم دور نبود . زيرا وى باقيمانده لشكر حسين ( ع ) و باقيماندهء امامت بود . او حامى بانوان بود كه به ايشان پناه مىآورند . به ويژه حضرت زينب ( س ) نهايت كوشش را داشتند كه از آن حضرت محافظت كنند و بارها براى محافظت ايشان ، خود را در معرض قتل قرار دادند . اگر چنين چيزى درست
هامش
( 1 ) . الطبقات الكبرى ، ج 5 ، ص 212 ؛ تذكرة الخواص ، ص 232 ، شيخ قرشى نوشته است كه ابن جوزى آن را در المنتظم و مرآة الزمان آورده است ( ر . ك . حياة الامام ، الحسين بن على ( ع ) ، ج 3 ، ص 256 ) .