تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
1 - رواياتى كه به صراحت از وى با نام عبداللَّه ياد مىكنند . 2 - رواياتى كه به نام وى تصريح ندارد . 3 - رواياتى كه مىگويند نام آن طفل على اصغر بوده است . 4 - رواياتى كه تنها به ميزان سن او تصريح دارند . دسته يكم : شيخ مفيد گويد : « آنگاه حسين ( ع ) در مقابل خيمه نشست و فرزندش عبداللَّه بن حسين را نزد وى آوردند . حضرت طفل را در دامن نشاند . در همين هنگام مردى از بنى اسد تيرى افكند و گلويش را پاره كرد . حسين كف دستش را از خون او پر كرد و سپس آن را بر زمين ريخت ؛ و فرمود : پروردگارا اگر يارى آسمان را از ما دريغ داشته‌اى ، آن را به خاطر كارى كه نيكوتر است قرارده و انتقام ما را از اين قوم ستمكار بگير ! سپس كودك را برد و در ميان ديگر كشتگان خاندانش قرار داد . » « 1 » در ضمن روايت ابوحمزه ثمالى كه امام سجاد جمع ياران پدرش را توصيف مىكند ، گفت و گويى نيز از امام ( ع ) با حضرت قاسم نقل شده است : « قاسم بن حسن عرض كرد : آيا من نيز كشته مىشوم ؟ دل امام برايش سوخت و گفت : پسرم مرگ در نظرت چگونه است ؟
هامش
( 1 ) - الارشاد ، ج 2 ، ص 108 ؛ و ر . ك : تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 332 ؛ انساب الاشراف ، ج 3 ، ص 407 ؛ المعجم الكبير ، ج 3 ، ص 103 الحدائق الورديه ، ص 103 ؛ نسب قريش ، ص 59 ( در اين كتاب آمده است كه در كودكى با پدرش كشته شد ) ؛ سرّ السلسلة العلويه ، ص 103 ( در اين كتاب آمده است : در حالى كه كودك و شيرخوار بود . ) ؛ اخبار الدول و آثار الاول ، ص 108 ؛ الدر النظيم ، ص 556 ؛ جواهر المطالب ، ج 2 ، ص 287 ؛ ترجمة الامام الحسين ( ع ) از الطبقات الكبرى ، ص 73 ؛ اعلام الورى ، ج 1 ، ص 466 ؛ مثير الاحزان ، ص 70 ؛ بحار ، ج 45 ، ص 46 ؛ اللهوف ص 169 ( در اين كتاب آمده است : امام به سوى خيمه رفت و به زينب فرمود : فرزند كوچكم را بياور تا با او وداع كنم . آنگاه كودك را گرفت و سرش را خم كرد تا او را ببوسد كه حرملة بن كاهل اسدى او را هدف تير قرار داد و گلويش را دريد و او را كشت . امام ( ع ) به زينب فرمود : او را بگير ؛ و بعد دستها را از خون كودك پر كرد و آن را به سوى آسمان ريخت و گفت : آنچه بر من نازل مىشود بر من آسان است ، چرا كه مىدانم از نظر خداوند دور نيست . امام باقر فرمود : « هيچ قطره‌اى از آن خون بر زمين نريخت » . نقل شده است كه كودك را زينب بيرون آورد و گفت : برادر جان اين كودك شما سه روز است كه آب نخورده است . برايش جرعه‌اى آب طلب كن . حضرت او را بر سر دست گرفت و گفت : اى مردم شما ياران و خاندانم را كشته‌ايد و تنها اين كودك باقى مانده است كه از تشنگى شعله مىكشد . بياييد و جرعه‌اى آب به او بنوشانيد . در همين حال كه حضرت صحبت مىكرد ، مردى او را هدف تير قرار داد و كشت . ( ر . ك : المجدى ، ص 91 ؛ الشجرة المباركه ، ص 73 ) .