تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦
عباس شدند كه جراحات وارده آن حضرت را خسته و ناتوان كرده بود و ياراى حركت نداشت ! » « 1 » خوارزمى مىنويسد : « پس از او - يعنى پس از برادرش عبداللَّه - عباس بن على به ميدان رفت . مادر وى نيز امّ البنين بود . او كه در آن روز سقّا بود ، حمله كرد و اين رجز را مىخواند : به خداى با عزت و بزرگ و به حجون و زمزم ، و به حطيم و « فنا » ى با حرمت صادقانه سوگند ياد مىكنم . كه امروز پيكرم به خونم آغشته مىشود ، در ركاب حسين ، صاحب افتخار و پيشرو و امام اهل فضيلت و كرامت . او پيوسته جنگيد تا آنكه شمار بسيارى از دشمن را به هلاكت رساند و سرانجام خود نيز كشته شد . حسين ( ع ) در شهادت عباس فرمود : « هم اينك كمرم شكست و راه چاره بر من بسته شد . » « 2 » ابن شهر آشوب سروى گويد : « حضرت عباس ، ماه بنى هاشم ، سقّا و علمدار حسين ( ع ) و از همه برادرانش بزرگ‌تر بود . چون به طلب آب رفت ، « 3 » دشمن به او حمله كرد و او نيز
هامش
( 1 ) - الارشاد ، ج 2 ، ص 109 - 110 . در مثير الاحزان ( ص 71 ) ابن نما گويد : آنگاه ارتباط عباس را با او قطع كردند و سپس وى را از همه سو در محاصره قرار دادند و كشتند . حسين به خاطر كشته شدن او به شدت گريست . » نيز ر . ك : اللهوف ، ص 170 . ( 2 ) - مقتل الحسين ( ع ) ، خوارزمى ، ج 2 ، ص 34 ؛ و ر . ك : الفتوح ، ج 5 ، ص 207 . ( 3 ) - علامه مجلسى گويد : در برخى تأليفات اصحاب ما آمده است كه عباس ( ع ) پس از مشاهدهء تنهايىبرادرش به خدمت وى آمد و عرض كرد : برادر جان ، آيا اجازه ميدان مىفرماييد ؟ امام ( ع ) به شدت گريست و گفت : برادر جان تو پرچمدار منى و چون تو به ميدان به روى سپاهم پراكنده مىشود ! عباس گفت : سينه‌ام تنگ شده و از زندگى سير گشته‌ام و مىخواهم كه انتقامم را از اين منافق‌ها بگيرم . حسين ( ع ) گفت : حال كه چنين است ، اندكى آب براى كودكان بياور عباس به سوى دشمن رفت و آنان را موعظه كرد و ترساند ، اما سودى نبخشيد . آنگاه بازگشت و موضوع را به وى گزارش داد . در همين حال صداى العطش كودكان به گوش عباس رسيد ! پس بر اسب نشست و نيزه و مشك را به دست گرفت و آهنگ فرات كرد . چهار هزار تن از موكّلان فرات ، او را محاصره كرده آماج تيرهاشان ساختند . عباس صفوف آنان را شكافت و به نقلى هشتاد تن از آنان را كشت و خود را به آب رساند هنگامى كه خواست جرعه‌اى از آب بنوشد ، تشنگى حسين و كودكانش را به يادآورد . آب را دور ريخت و به روايتى گفت : اى نفس زندگى پس از حسين خوارى است و تو نبايد كه زنده باشى اين حسين است كه در آستانه مرگ قرار دارد و تو آب گوارا مىنوشى به خدا سوگند كه دين من اجازه چنين كاى را به من نمىدهد . مشك را از آب پر كرد و بر شانهء راستش گذاشت و روانهء خيمه گاه شد . دشمنان راه را بر او بستند و از هر طرف محاصره‌اش كردند . عباس با آنان جنگيد تا آنكه نوفل ازرق با ضربتى دست راستش را قطع كرد . او مشك را روى شانهء چپش گذاشت . نوفل با زدن ضربتى دست چپ او را نيز از مچ قطع كرد . عباس مشك را به دندان گرفت ؛ كه ناگهان تيرى بر آن نشست و آبش ريخت . آنگاه تير ديگرى آمد و بر سينه‌اش نشست . عباس از اسب بر زمين افتاد و خطاب به برادرش حسين فرياد زد : برادرت را درياب ! هنگامى كه حسين ( ع ) بر بالينش آمد . او را كشته ديد . پس گريست و او را به خيمه گاه برد . . » ( بحار ، ج 45 ، ص 41 - 45 ) .