تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 336

مساهمون:

ص٣٣٦
كه گويى امام حسن ( ع ) با همه فرزندانش براى جانبازى در راه برادرش حسين ( ع ) در صحنه حضور يافته بود .

1 - شهادت قاسم « 1 »

بن حسن ( ع ) حضرت قاسم ( ع ) مىفرمود : « تا من شمشير به دست داشته باشم عمويم كشته نخواهد شد . » « 2 » هنگامى كه تنهايى عمو را ديد به حضور ايشان رسيد و اجازهء ميدان خواست ، اما حضرت به دليل خردسالى به او اجازه نداد . ولى قاسم تا گرفتن اجازه همچنان پاى فشرد . « 3 » شيخ مفيد گويد : « حميد بن مسلم گفت : ما در همان حال بوديم كه جوانى مانند قرص ماه بيرون آمد . پيراهن و بالاپوشى به تن داشت و شمشيرى به دست ؛ از ياد نمىبرم كه بند كفش پاى چپ او نيز پاره بود . در اين هنگام عمر بن سعيد بن نفيل أزدى رو به من كرد و گفت : به خدا سوگند به او حمله مىكنم . گفتم : سبحان اللَّه ! چرا اين كار را مىكنى ؟ همانهايى كه او را به محاصره در آورده‌اند او را بس است . گفت : به خدا كه بايد به او حمله كنم . آنگاه حمله كرد و تا شمشيرش را به فرق او نزد باز نگشت . جوان با صورت به زمين افتاد و فرياد زد : عمو جانم !
هامش
( 1 ) - مادر وى ام ابىبكر و نامش به قولى رمله بود . ( ر . ك : ابصارالعين ، ص 72 ) در تسمية من قتل مع‌الحسين ( ع ) ( ص 150 ) آمده است : « و مادرش امّ ولد بود . » ( 2 ) - حياة الامام الحسين بن على ( ع ) ، ج 3 ، ص 254 ، به نقل از البستان الجامع لجميع تواريخ اهل الزمان ، عماد الدين اصفهانى ، ص 25 . ( 3 ) - خوارزمى در المقتل ( ج 2 ، ص 31 ) گويد : قاسم بن حسن بن على نوجوانى خردسال و هنوز به سن بلوغ‌نرسيده بود . هنگامى كه چشم حسين ( ع ) به او افتاد وى را در آغوش گرفت و هر دو آن قدر گريستند كه از هوش رفتند . آنگاه جوان از امام ( ع ) اجازه ميدان گرفت كه آن حضرت از دادن اذن خوددارى ورزيد . ولى جوان آن قدر براى گرفتن اجازه دست و پاى امام ( ع ) را بوسيد و اصرار كرد تا به او اجازه داد . آنگاه در حالى كه اشك از چشمانش جارى بود به ميدان آمد و اين رجز را مىخواند : اگر مرا نمىشناسيد من فرزند حسن هستم ، سبط پيامبر برگزيده و امين ، اين حسين است چونان اسير گرفتار ، ميان مردمى كه خداوند آنان را از باران سيراب مگرداند . آنگاه با چهره‌اى چون ماه تابان حمله كرد و جنگيد و با وجود خردسالى ، 35 تن از دشمن را كشت . گفته‌اند كه عمر شريف وى هنگام كشته شدن شانزده سال بود ( ر . ك : لباب الانساب ، ابن فندق ، ج 1 ، ص 397 ؛ و ر . ك : بحار ، ج 45 ، ص 34 - 35 ؛ روضة الواعظين ، ص 188 ) .
با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 336 | عزت الله مولائی / محمد جعفر الطبسي / عبد الحسين بينش