او افتادم ، و دانستم كه سوى دشمن خويش و حزب شما مىرود ! آنگاه مصلحت چنين ديدم كه يارىاش دهم و در حزب او باشم و جان خويش را براى آنچه شما از حق خدا و رسول ( ص ) ضايع كرديد سپر جانش گردانم .
عباس بن على ( ع ) شتابان آمد تا به آنها رسيد و گفت : اى حاضران ، اباعبداللَّه از شما مىخواهد كه امشب را دست از او برداريد تا در اين كار بنگرد ؛ چرا كه در اين باره ميان او و شما سخنى نرفته است ، چون فردا شود ان شاءاللَّه با يكديگر ديدار مىكنيم . يا رضايت مىدهيم و آنچه را بر ما تحميل مىكنيد مىپذيريم ؛ يا آنكه نمىخواهيم و نمىپذيريم .
مقصود امام حسين ( ع ) از اين كار آن بود كه آن شب آنان را باز دارد تا فرمانهاى لازم را صادر و به خانوادهاش وصيت كند . « 1 » چون عباس بن على اين خبر را برايشان برد عمر سعد گفت : اى شمر نظر تو چيست ؟
گفت : نظر تو چيست ؟ امير تويى و نظر ، نظر تو است !
گفت : مىخواستم كه نباشم ! . « 2 »
سپس رو به مردم كرد و گفت : چه نظر داريد ؟
آنگاه عمرو بن حجاج بن سلمه زبيدى گفت : سبحان اللَّه ، اگر او از ديلم مىبود و چنين درخواستى از تو مىداشت شايسته بود كه پاسخ مثبت دهى . « 3 »
قيس بن اشعث گفت : آنچه را خواستهاند بپذير ، به خدا سوگند كه بامدادان با تو مىجنگند !
گفت : به خدا سوگند اگر بدانم كه چنين مىكنند شب را به آنان مهلت نمىدهم !
هامش
( 1 ) - اين تعليل از راوى است و آنطور كه او پنداشته تنها به اين عامل خلاصه نمىشود . بلكه عوامل مهمترىنيز وجود دارد .
( 2 ) - در الفتوح ، ج 5 ، ص 178 آمده است : عمر گفت : دوست داشتم كه امير نباشم ولى مجبور شدم و در مقتل الحسين خوارزمى ، ج 1 ، ص 354 ، آمده است : دوست داشتم كه امير نباشم ولى رهايم نكردند و مجبورم ساختند !
( 3 ) - در الفتوح ، ج 5 ، ص 178 - 179 آمده است : مردى از يارانش به نام عمرو بن حجاج گفت : سبحان اللَّه العظيم . اگر از ترك و ديلم مىبودند و چنين درخواستى مىكردند بر ما واجب بود كه آن را بپذيريم . حال آنكه اينان خاندان پيامبر و اهلبيت او هستند چرا نبايد پذيرفت ! عمر سعد گفت : ما امروز را به آنان مهلت دادهايم . . . .