تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
دعوت مىكند و مىفرمايد : « اكنون كه تو خود از يارى ما دريغ مىكنى به اسبت نيز نيازى نداريم ! » يا اين كه فرمود : « اى پسر حرّ ، ما براى اسب و شمشيرت نيامده‌ايم . آمده‌ايم كه از تو طلب يارى كنيم ! اگر حاضر نباشى در راه ما جان بدهى ، به مال تو هم نياز نداريم و من از كسانى نيستم كه گمراه كنندگان را بازوى خويش بگيرم ! » آرى ، پيشواى ربّانى ، نيازى به وسايل ، اسلحه و مال ندارد ، هرچند كه اين‌ها موجب قدرت است ، بلكه او نياز به انسانى ربّانى دارد كه مشتاق ديدار پروردگار خويش باشد ، فرمانبردار خداوند باشد ، در طلب رضاى او بكوشد ، به يارى دوستان خدا بشتابد و آخرت را بر دنيا برگزيند . . . زيرا كه برترين ساز و برگ و نيرومندترين سلاح‌ها در طول روزگار ، انسان‌هاى ربّانى هستند كه خداوند كمك‌هاى معنوى بزرگ و پيروزىهاى الهى آشكار را بر دست آنان جارى مىسازد ! نيز مىبينيم كه خليفهء خداوند در روزگار خويش و ولىّ اعظم او يعنى امام حسين ( ع ) با عبيداللّه بن حرّ كه مبتلا به سستى و ضعف روحى بود و از كوفه بيرون آمد تا نه حسين را يارى دهد و نه بر ضد او باشد ! با رحمت و مهربانى فراگير خويش رفتار مىكند و او را بر حذر مىدارد از اين كه مبادا از كسانى باشد كه نداى اهل‌بيت را مىشنود و آنان را يارى نمىدهد و خداوند او را به رو در آتش مىافكند ! معاملهء ابن جعفى بس زيانبار بود و او پيوسته افسوس و حسرت مىخورد . « 1 » زيرا كه
هامش
( 1 ) - طبرى به نقل از عبدالرحمن بن جندب أزدى گويد : عبيداللّه زياد ، پس از قتل حسين ، به جست‌وجوىاشراف كوفه پرداخت ولى عبيداللّه بن حرّ را نديد . چند روز بعد آمد و بر عبيداللّه داخل شد . پرسيد : كجا بوده‌اى اى پسر حر ! ؟ گفت : بيمار بوده‌ام . گفت : بيمار دل يا بيمار تن ! ؟ گفت : دل من بيمار نشده است ! و بيمارى تنم را هم خداوند شفا بخشيده است ! ابن زياد گفت : دروغ گفتى . تو با دشمنان ما بوده‌اى ! گفت : اگر با دشمنانت مىبودم جايم را مىديدند و جاى كسى چون من پوشيده نمىماند . ابن زياد اندكى از او غفلت كرد ؛ و ابن حرّ بيرون رفت و بر اسبش سوار شد . ابن زياد گفت : پسر حرّ كجاست ؟ گفتند : همين لحظه بيرون رفت . گفت : او را نزد من بياوريد . نگهبانان نزد او آمدند و گفتند : امير را اجابت كن ! عبيداللّه اسبش را هى زد و گفت : به او بگوييد به خدا سوگند ، هرگز در حالى كه فرمانبردار باشم نزدش نخواهم آمد . سپس بيرون رفت تا آن كه به منزل احمد بن زيد طايى رسيد ؛ و او در منزل او يارانش را نزد خود گرد آورد . سپس رفت تا به كربلا رسيد . نگاهى به قتلگاه شهيدان افكند و او و يارانش براى آنان طلب بخشش كردند . سپس رفت تا در مداين فرود آمد و گفت :عهد شكن زاده اميرى بگفت * از چه نكشتى پسر فاطمه واى چرا يار نگشتم به او * دارم از اين كار دو صد واهمهتا آخرى قصيده . . . » ( تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 343 ، ترجمه اشعار از نفس المهموم ، ترجمهء كمره‌اى ، ص 87 ) . مرحوم شيخ عباس قمى زندگينامهء مفصل عبيداللّه بن حرّ جعفى را در نفس المهموم ( ص 195 - 202 ) آورده است .