ديدار امام ( ع ) با دو مرد مشرقى
شيخ صدوق به نقل از عمرو بن قيس مشرقى گويد : من و پسر عمويم ، در قصر بنىمقاتل ، بر حسين بن على ( ع ) وارد شديم . بر او سلام كرديم و پسرعمويم گفت : اى اباعبداللّه ، اين كه مىبينيم خضاب است يا مويتان ؟
فرمود : خضاب است ! پيرى زودرس به سراغ ما بنى هاشم مىآيد !
آنگاه رو به ما كرد و گفت : آيا براى يارى من آمدهايد ؟
گفتم : من مردى عيالوارم و كالاهاى مردم در نزد من است ، من نمىدانم كه چه خواهد شد ، و دوست ندارم كه امانتم را تباه كنم !
پسرعمويم نيز همين سخن را گفت .
فرمود : برويد و اينجا نمانيد و فرياد مرا نشنويد و سياهى مرا نبينيد . زيرا هر كس فرياد ما را بشنود و سياهى ما را ببيند و مارا يارى نكند ، بر خداى عزّوجلّ حق است كه او را در آتش سرنگون كند . » « 1 »
نكته
چنانچه اين دو مرد مشرقى در عذرى كه آوردند و يا در ادعاى پيوستن به امام ( ع ) صادق بودند ، دست كم يكى از دو پسرعمو مىتوانست به امام بپيوندد و ديگرى بماند و امانتها را به صاحبانشان برساند !
ولى سستى ( دنيا دوستى و ناخشنودى از مرگ ) و ضعف روحى كه اين امت بدان دچار گشته بودند وسايل و بهانههاى بى حد و حسابى دارد !
پرسش آن دو از خضاب نشان نهايت كوتاهى همت آنها است . به جاى آن كه از نهضت و مسير و سرنوشت امام ( ع ) و مسايل مربوط به آن بپرسند ، از خضاب پرسيدند .
در اينجا باز هم رحمت فراگير امام ( ع ) آنان را شامل مىشود و به آنان هشدار مىدهد كه از آنجا دور شوند تا مبادا از كسانى باشند كه ندايش را بشنوند و اجابتش نكنند !
اى اباعبداللّه چقدر تو بزرگ و مهربانى !
هامش
( 1 ) - ثواب الاعمال و عقاب الاعمال ، ص 232 و به نقل از آن ، نفس المهموم ، ص 202 .