تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩
تو را به خدا سوگند اين را از من مخواه ، من با هرچه مىتوانم تو را يارى مىدهم ، اين اسب لجام زدهء من است ، به خدا سوگند در طلب چيزى سوارش نشده‌ام ، مگر آن كه مرگ را به او چشانده‌ام و تا بر آن سوار بوده‌ام ، كسى بر من دست نيافته است . اين شمشيرم را بگير كه به خدا سوگند ، با آن نزدم مگر آن كه بريدم ! حسين بن على ( ع ) فرمود : ما براى اسب و شمشير نزدت نيامده‌ايم . آمده‌ايم تا از تو يارى بخواهيم . اگر از جانت نسبت به ما بخل بورزى ، ما را به مال توهم نيازى نيست . من از كسانى كه از گمراه كنندگان كمك مىگيرند نيستم . زيرا از رسول خدا ( ص ) شنيدم كه فرمود : كسى كه نداى اهل بيتم را بشنود و ياريشان ندهد ، بر خداوند است كه او را به رو در آتش اندازد ! سپس حسين ( ع ) از نزد او رفت و به جايگاه خويش بازگشت ، و فرداى آن روز كوچيد . . . « 1 » در روايت دينورى آمده است : « . . . پيك نزد او آمد و گفت : حسين بن على از تو مىخواهد كه نزدش به روى . عبيدالله گفت : به خدا سوگند من از كوفه خارج نشدم مگر به خاطر اين كه ديدم شمار بسيارى براى جنگ او بيرون آمده‌اند ؛ و شيعيانش بى وفا شده بودند . آنگاه دانستم كه او كشته مىشود و من توان يارى او را ندارم ! از اين رو دوست دارم كه نه او مرا ببيند و نه من او را !
هامش
( 1 ) - الفتوح ، ج 5 ، ص 129 - 132 ، و به نقل از آن مقتل الحسين ، خوارزمى ، ج 1 ، ص 324 - 326 ، و ر . ك . ، الارشاد ، ص 209 ، تاريخ الطبرى ؛ انساب الاشراف ، ج 3 ، ص 384 ؛ ابصارالعين ، ص 151 - 152 به نقل از خزانة الادب الكبرى ، ج 2 ، ص 158 ؛ با اندكى تفاوت . صاحب الفتوح پس از آن مىگويد : ابن حرّ از اين كه حسين را يارى نكرد پشيمان شد و مىگفت : تا زنده‌ام يارى نكردن حسين را حسرتى مىبينم كه ميان سينه و ترقوّه‌ام در رفت و آمد است ، حسين از من بر ضد اهل دشمنى و تفرقه يارى طلبيد . اگر يك روز او را به جان يارى مىدادم در روز رستخيز به كرامت دست مىيافتم ، همراه فرزند محمد كه جانم به فدايش ، آنگاه خداحافظى كرد و بازگشت و رهسپارشد ، به ياد دارم روزى كه در قصر با من مىگفت : آيا ما را ترك گفتى و آهنگ جدايى دارى ؟ ! اگر زبانهء آتش قلب زنده‌اى را بشكافد ، آن ، قلب من است كه مىشكافد ! آنان كه حسين را يارى دادند رستگار شدند و زيانكاران دور و نوميد گشتند .
با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 249 | شيخ محمد جواد طبسي / عبد الحسين بينش