سپس حسين كفش پوشيده و رفت تا به چادرش درآمد و او را به يارى خويش فراخواند .
عبيداللّه گفت : به خدا سوگند من مىدانم كه هركس تو را همراهى كند ، در روز قيامت سعادتمند است ، ولى گمان نمىكنم از من كارى ساخته باشد ! در كوفه براى تو ياورى نديدم ! تو را به خدا سوگند مرا بر اين كار وادار مكن زيرا هنوز آمادهء مرگ نشدهام ! ولى اين اسب من را براى خود بگير و ببر . به خدا سوگند هر چه را با آن خواستم ، بدان رسيدم و هيچ كس مرا سوار بر آن دنبال نكرد . مگر آن كه از او پيشى جستم .
حسين ( ع ) فرمود : حال كه خود براى آمدن با ما تمايلى ندارى ، ما را به اسب تو نيازى نيست ! » « 1 »
اشاره
در ديدار امام با عبيداللّه بن حرّ جعفى نشانههاى بيمارى سستى ( دوستى دنيا و ناخشنودى از مرگ ) و ضعف روحى كه پس از رحلت رسول خدا ( ص ) در نتيجه جهتگيرىهاى انحرافى و بر اثر حركت پنجاه سالهء جريان نفاق ، به ميزان بسيار گسترده ، عميق و خطرناك در روح آحاد امت اسلامى نفوذ كرده بود ، به گونهاى دردناك ديده مىشود .
ابن حرّ جعفى اعتراف مىكند و مىگويد : « به خدا سوگند من مىدانم كه هر كس تو را همراهى كند ، در آخرت سعادتمند است » . او - به حكم عقل و شرع - مىدانست كه هرچه امام ( ع ) بيشتر به كمك نيازمند باشد ، ميزان وجوب يارى آن بر مسلمانان نيز بيشتر مىشود ! ليكن پاسخ امام را با منطق سستى تجسّم يافته در دنيا دوستى و ناخشنودى از مرگ و چسبيدن به زمين مىدهد و مىگويد : « گمان ندارم از من براى شما كارى ساخته باشد . من در كوفه براى تو يار و ياورى نديدم . تو را به خدا سوگند مرا به اين كار وادار مكن . زيرا هنوز آمادهء مرگ نشدهام ! . . . »
در مقابل مىبينيم كه امام ( ع ) ، - پس از آن كه پسر حرّ نشان داد كه در زمين سنگين شده و به زندگى دنيا چسبيده است - او را به توبه و پيوستن به كاروان انسانهاى ربّانى
هامش
( 1 ) - الاخبار الطوال ، ص 250 - 251 .