تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 218

مساهمون:

ص٢١٨
لشكريان ساكت شدند و به مؤذن گفتند : اقامه بگو ؛ او نيز اقامه گفت . حسين ( ع ) به حرّ گفت : آيا مىخواهى كه با يارانت نماز بخوانى ؟ گفت : نه ، شما نماز بخوان و ما نيز به شما اقتدا مىكنيم ! حسين ( ع ) نماز را با آنان خواند . آنگاه وارد خيمه گشت و يارانش نزد او گرد آمدند . حرّ نيز به جاى خود بازگشت و به خيمه‌اى كه برايش برپا كرده بودند رفت . يك دسته از يارانش نزد او آمدند و ديگران به صفوف پيشين خود بازگشتند . و آنها را منظم ساختند . آنگاه هر مردى لجام اسبش را گرفت و در سايه‌اش نشست . چون عصر فرا رسيد ، امام فرمود كه آمادهء حركت شوند . آنگاه منادى نداى نماز عصر داد و نماز برپا شد . حسين ( ع ) پيش رفت و با مردم نماز خواند و پس از سلام نماز رو به مردم كرد و خداى را حمد و ثنا گفت و فرمود : اما بعد ، اى مردم ، اگر پرهيزكار باشيد و حق را براى اهل آن بشناسيد ، موجب خشنودى بيشتر خداوند مىشود . ما اهل‌بيت به فرمانروايى بر شما ، از اينان كه به ناحق مدّعى حكمرانىاند و در ميان شما با ستم و تجاوز رفتار مىكنند سزاوارتريم . و اگر ما را خوش نمىداريد و حق ما را نديده بگيريد و نظر شما جز آن چيزى كه در نامه‌هاتان نوشته‌ايد و فرستادگان شما به من گفته‌اند ، باشد از نزد شما باز مىگردم . حرّ بن يزيد گفت : به خدا سوگند ، ما از اين نامه‌ها كه مىگويى خبر نداريم . حسين گفت : اى عقبة بن سمعان دو خورجينى را كه نامه‌هاشان در آن است بياور . او دو خورجينى پر از نامه آورد و جلوى آنان ريخت . حرّ گفت : ما از آنهايى كه نامه نوشته‌اند نيستيم . ما فرمان يافته‌ايم كه چون به تو رسيديم ، جدا نشويم تا آن كه تو را نزد عبيداللّه ببريم ! حسين گفت : مرگ از اين كار به تو نزديك‌تر است ! آنگاه به يارانش فرمود : برخيزيد و سوار شويد . ياران سوار شدند و منتظر ماندند تا زنانشان نيز سوار گشتند . آنگاه به يارانش گفت : بازگرديم . چون آهنگ بازگشت كردند ، لشكر جلوى آنان را گرفتند . حسين ( ع ) به حرّ گفت : مادر به عزايت بنشيند ، چه مىخواهى ؟