تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
حسين به جوانانش گفت : اين مردم را آب دهيد و سيرابشان كنيد . به اسبان نيز جرعه جرعه آب بنوشانيد . جوانان برخاستند و اسبان را آب دادند . يكى از جوانان نيز به لشكريان آب داد تا سيراب شدند . آنان كاسه‌ها و جام‌ها را از آب پر مىكردند و به دهان اسبان نزديك مىكردند ، سه ، چهار يا پنج جرع كه مىنوشيد ، آن را دور مىكردند و به اسب ديگر مىدادند . به اين ترتيب همه سپاه را آب نوشاندند . على بن طعان محاربى گويد : من همراه سپاه حر بن يزيد رياحى و در شمار آخرين كسانى بودم كه رسيدند . حسين با ديدن تشنگى من و اسبم فرمود : راويه را بخوابان - و راويه به نظرم به معناى مشك بود - و سپس فرمود : اى برادر زاده شتر را بخوابان ؛ و فرمود : بنوش . من هر چه مىخواستم بنوشم ، آب از دهان مشك مىريخت . حسين فرمود : سر مشك را بپيچان . ولى من نمىدانستم چگونه اين كار را انجام دهم . حسين خود برخاست و آن را پيچاند و من نوشيدم و اسبم را سيراب كردم . حرّ بن يزيد از قادسيه به سوى حسين آمد . زيرا عبيداللّه زياد پس از شنيدن خبر آمدن حسين ، حصين بن تميم ، سالار نگهبانان خويش را فرستاد و فرمان داد در قادسيه فرود آيد و پاسگاه قرار دهد و ميان قطقطانه تا خفّان را منظّم سازد . او نيز حرّ بن يزيد رياحى را در رأس اين هزار سوار به استقبال حسين فرستاد ! حرّ پيوسته با حسين موافق بود تا آن كه هنگام نماز ظهر رسيد . حسين به حجّاج بن مسروق جعفى فرمان داد كه اذان بگويد و او گفت . و چون اقامه گفته شد ، حضرت ازار و ردا و نعلين پوشيد و پس از حمد و ثناى الهى فرمود : اى مردم ، اين عذرى است كه من در پيشگاه خداوند و در نزد شما دارم . من نزد شما نيامدم تا آنگاه كه نامه‌هاى شما به من رسيد و فرستادگان شما نزد من آمدند ، كه نزد ما بيا زيرا ما پيشوايى نداريم . شايد خداوند به وسيلهء تو ما را بر هدايت گرد آورد . اگر بر سر همان سخن‌ها هستيد ، من نزد شما آمده‌ام و اگر به من عهد و پيمان و قول اطمينان بخش مىدهيد ، به شهرتان مىآيم و اگر ندهيد و از آمدنم ناخشنود باشيد ، به همان جايى كه آمده‌ام باز مىگردم .