مخالفت قلمداد كردهاند سخن قابل اعتنايى نيست . زيرا هيچ كجاى زندگى ابن عمر نشان نمىدهد كه وى موضع مخالف و جدّى داشته است . بلكه هر كجا صحنهاى از مبارزه صادقانه بود وى در آنجا غايب بود .
چنانچه به كنه رفتار عبداللّه عمر دقت شود ، روشن مىگردد كه وى از همان آغاز به شدّت به جريان نفاق كه حزب سلطه آن را رهبرى مىكرد وابسته بود ؛ و پيوسته ، حتى در دوران رهبرى معاويه و يزيد ، نيز در خدمت اين حزب بود . حقيقت ابن عمر اين است ، حال ممكن است در ظاهر روابط حسنهاى هم با سران مبارزه به طور عام و امام حسين ( ع ) به طور خاصّ ، به تكلّف داشته باشد . معاويه در يك وصيت بى پرده به يزيد حقيقت ابن عمر را آشكار مىكند و مىگويد : « امّا ابن عمر با تو است ، پس ملازم او باش و او را وامگذار . » « 1 »
در اين ديدار نيز ديده مىشود كه ابن عمر ، به طور غير مستقيم از زبان امويان صحبت مىكند . معاويه كه بانى اشاعهء تفكر جبرگرايى بود به مردم چنين القا كرد كه حكومت وى بر مردم و رفتارش با آنها قضاى غير قابل تغيير خداوند است و مردم به ناچار بايد تابع اين ارادهء خداوندى باشند . او همچنين از طريق وُعّاظ السّلاطين - مانند ابن عمر - در ميان مردم پخش كرد كه خداوند براى خاندان پيامبر ( ص ) آخرت را مىخواهد نه دنيا را . به اين معنا كه خداوند نخواسته است اين برگزيدگان حكومت كنند . از اين رو به خاطر چيزى بهتر ، حكومت را از آنان گرفته است .
شگفت اينجا است كه ابن عمر در اوج تلاش خود - در راستاى اجراى فرمان امويان - براى جلوگيرى امام از ادامهء سفر به سوى عراق ، خود را فراموش كرده از ياد مىبرد كه او با يكى از افراد خاندان پاك پيامبر صحبت مىكند - كسانى كه آنان با قرآن هستند و قرآن نيز با آنها است و از آنها جدا نمىشود و از همهء مردم به خواست خداوندى در تشريع و تكوين آگاهترند - و به امام ( ع ) مىگويد : به خدا سوگند ، هيچ كدام از شما هرگز به حكومت نخواهيد رسيد ، وى با اين سخن خود با صريح آيههاى قرآنى و احاديث متواتر نبوى مخالفت مىورزد . زيرا دست كم همهء امت اسلامى بر اساس فرمايش رسول گرامى ( ص ) بر اين
هامش
( 1 ) - أمالى صدوق ، ص 129 ، مجلس سىام ، شمارهء 1 .