تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
آورد و به مسلم آب داد . نيز نقل كرده است : عمّارة بن عقبه غلام خويش به نام قيس را فرستاد . او كوزه آبى آورد كه روى آن دستمالى بود و جامى نيز با آن آورد . سپس جام را پر كرد و به او نوشانيد . هرچه مسلم آب مىنوشيد ، جام پر از خون مىشد . بار سوم كه جام را پر كرد و مسلم خواست كه بنوشد ، دندان‌هاى پيشين وى در جام افتاد . گفت : الحمدللّه ، اگر روزى من بود ، آن را مىنوشيدم . » « 1 »

روايتى ديگر ، درست‌تر و شورانگيزتر

ابن اعثم كوفى گويد : « گفت : مسلم با شنيدن صداى سم اسبان و بانگ مردان فهميد كه در طلب وى آمده‌اند . آن حضرت به سوى اسب خويش شتافت و آن را زين و لجام كرد . زره پوشيد ، عمامه بست و شمشيرش را به كمر بست . در اين حال مردم به او سنگ مىزدند و دسته‌هاى نى را به آتش مىكشيدند . مسلم - رحمة اللّه - تبسمى كرد و گفت : اى نفس به سوى مرگ برون شو كه گريز و گزيرى از آن نيست ! سپس به زن فرمود : خدايت رحمت كند و پاداش نيك دهد . بدان كه اينها از سوى پسر تو است ! ولى در را بگشا . گفت : زن در را باز كرد و مسلم همانند شير ژيان به آنان حمله كرد و آن قدر بر آنان شمشير زد كه شمار بسيارى از آنان را كشت . « 2 » چون اين خبر به عبيداللّه بن زياد رسيد ، نزد محمد بن اشعث فرستاد و گفت : سبحان
هامش
( 1 ) - تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 289 - 290 ؛ الارشاد ، ص 197 ؛ مقاتل الطالبيين ، ص 69 - 70 . ( 2 ) - مجلسى به نقل برخى از كتاب‌هاى مناقب مىگويد كه مسلم بن عقيل چون شير بود . او آن قدر نيرومند بود كه مردى را با يك دست مىگرفت و به پشت بام مىافكند ! ( ر . ك : البحار ، ج 44 ، ص 354 ) . ابن شهر آشوب گويد : عبيداللّه ، عمرو بن حريث مخزومى و محمد بن اشعث را با هفتاد مرد فرستاد كه خانه را محاصره كردند . سپس مسلم به آنان حمله كرد و مىگفت : شگفتا از تو ، مرگ كه آمد هركار خواهى كن ، كه ناگزير بايد جام مرگ را بنوشى . بر فرمان خداوند - جل جلال - بايد شكيبا بود ؛ كه فرمان قضاى الهى ميان خلايق پراكنده است . آنگاه 41 تن از آنان را به قتل رساند .