است .
ابن اشعث گفت : به خدا چنين مىكنم و به اطلاع ابن زياد مىرسانم كه به تو امان دادهام ! « 1 »
محمد بن اشعث ، ابن عقيل را بر در كاخ برد و اجازهء ورود خواست كه به او اجازه داده شد .
او خبر ابن عقيل و ضربتى را كه به بكير به وى زده است به اطلاع ابن زياد رساند ، و او گفت : دور باد ! ابن اشعث ماجراى خود با ابن عقيل و امانى را كه به او داده است باز گفت .
عبيداللّه گفت : به چه حقّى دادى ؟ مگر تو را فرستاديم كه امانش دهى ؟ ما تو را براى آوردنش فرستاده بودى ؛ و محمد خاموش گشت .
ابن عقيل با لب تشنه به در كاخ رسيد . در آنجا گروهى نشسته در انتظار اجازهء ورود بودند ، مثل عمارة بن عقبه بن ابى معيط ، عمرو بن حريث ، مسلم بن عمرو و كثير بن شهاب . . . در همين حال كوزهء آبى كنار در گذاشته شده بود . ابن عقيل گفت : از اين آب به من بنوشانيد .
مسلم بن عمرو گفت : آيا مىبينى كه چقدر خنك است ؟ به خدا سوگند قطرهاى از آن نخواهى نوشيد تا آن كه در جهنّم آب جوشان بنوشى !
ابن عقيل گفت : واى بر تو ، كيستى ؟
گفت : من پسر كسى هستم كه هنگامى كه تو حق را انكار كردى ، او آن را شناخت و هنگامى كه تو نسبت به امام خويش خيانت كردى ، نيكخواه وى بود و آنگاه كه تو سركشى و نافرمانى كردى او شنيد و فرمان برد ! من مسلم بن عمرو باهلى هستم .
ابن عقيل گفت : مادرت عزادار باد . چه جفاكار و خشن و سنگدلى ! اى پسر باهله تو به دوزخ و جاودانگى در آتش جهنّم سزاوارترى . سپس به ديوار تكيه داد و نشست .
طبرى نيز گويد : عمرو بن حريث غلام خويش به نام سليمان را فرستاد . او كوزهاى
هامش
( 1 ) - طبرى گويد : محمد بن اشعث ، اياس بن عثل طائى از بنى مالك بن عمرو بن ثمامه را فرا خواند . او شاعر بود و به ديدار محمّد مىآمد . گفت : با حسين ديدار كن و اين نامه را به او برسان . آنچه را كه ابن عقيل فرموده بود در نامه نوشت و گفت : اين زاد و توشهء تو و اين هم خرج خانوادهات . گفت : مركبم چه مىشود ؟ چون كه مركبم را فرسودهام . گفت : اين هم مركب و جهاز ، برنشين . اياس رفت و در زباله در چهار منزلى كوفه حسين ( ع ) را ديد ، موضوع را به اطلاع رساند و نامه را به حضرت داد . حسين ( ع ) گفت : آنچه مقدر است همان مىشود . ما كار خويش و تباهى امتمان را به خدا وا مىگذاريم . » ( تاريخ الطبرى ، ج 2 ، ص 290 )