تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
از نمونه‌هاى روشن ديگر ، گفتار عبيدالله بن حُرّ جعفى خطاب به امام عليه السلام است كه گفت : به خدا سوگند من به خوبى مىدانم كه هر كس تو را همراهى كند ، در جهان آخرت سعادتمند است . ولى من اميد ندارم كه بتوانم براى تو كارى بكنم ؛ چون در كوفه هم يار و ياورى برايت نديده‌ام . تو را به خدا سوگند مىدهم كه مرا به اين كار وادار مساز چرا كه هنوز آماده مرگ نشده‌ام ! « 1 » رهبران شيعه كوفه خطر شيوع اين بيمارى را دريافته و به آثار بد آن بر هر نهضت و قيامى پى برده و براى بىوفايى مردم در هر اقدام جهادى ، هزاران حساب باز كرده بودند . از اين رو مىبينيم كه در اجتماع نخست شيعيان ، سليمان بن صرد گفت : اگر مىدانيد كه او را يارى مىدهيد و با دشمنانش مبارزه مىكنيد ، به او نامه بنويسيد و چنانچه از خودباختگى و ضعف بيم داريد ، اين مرد را فريب ندهيد ! « 2 » همين شناخت و آگاهى نسبت به گسترش اين بيمارى در گفتار عابس شاكرى نيز ديده مىشود كه خطاب به مسلم گفت : من از مردم به تو خبر نمىدهم و نمىدانم كه در دل آنها چه مىگذرد و تو را به آنها نمىفريبم ! . . . « 3 » شايد عوامل مهمّ سه‌گانه‌اىكه در اينجا ذكر شد ، پاسخى كافى به اين پرسش باشد كه چرا رهبران شيعى در كوفه ، پيش از آمدن امام ، اقدامى براى تسلط بر اوضاع شهر انجام ندادند .

حركت امت در بصره

ظاهر زندگى سياسى و اجتماعى در بصره به سال شصتم هجرى ، چنين نشان مىداد كه عبيدالله زياد اداره كامل سياسى و نبض روند حوادث آن را در قبضه قدرت خويش دارد . او مردى ستمكار و بيدادگر بود و در ايجاد تفرقه ميان قبايل و نارضايتى در ميان بزرگان و اشراف شهر مهارتى خاص داشت . علاوه بر آن براى فريب و حيله‌گرى امتى كه با فساد
هامش
( 1 ) - الاخبار الطوال ، ص 251 . ( 2 ) - تاريخ طبرى ، ج ، 3 ، ص 277 . ( 3 ) - همان ، ص 279 .
با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 316 | الشيخ نجم الدين الطبسي / عبد الحسين بينش