هامش
عبدالله حنفى به نوبت برخاستند و عنوان كردند كه در اين راه براى هر گونه جهاد و فداكارى آمادهاند .
در اين هنگام حجاج از محمد مىپرسد : آيا توهم چيزى گفتى ؟ و محمد در جواب مىگويد : اگر بودم دوست داشتم كه خداوند يارانم را با پيروزى عزيز گرداند و دوست نداشتم كه كشته شوم و از دروغ گفتن هم بدم مىآيد ! ( ر . ك . تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 352 ؛ قاموس الرجال ، ج 9 ، ص 134 ) .
( 2 ) - سليمان بن صرد خزاعى : از ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله و ياران اميرالمؤمنين ، على عليه السلام ، و حسن و حسين عليهما السلام . نام وى در دوره جاهليت ، يسار بود و رسول خدا صلى الله عليه و آله او را سليمان ناميد . او مردى خيّر و فاضل بود . در كوفه سكونت گزيد و در آنجا خانهاى ساخت . او همراه نخستين مسلمانانى كه در كوفه سكونت گزيدند ، در آن شهر سكنى گزيد . او در ميان قبيلهاش از جايگاه و منزلتى و الا و نفوذ كلمه برخوردار بود . در صفين با على عليه السلام حضور داشت . او كسى است كه حوشب ظليم را در جنگ صفين در يك مبارزه تن به تنكشت و آنگاه به صف سپاهيان معاويه حمله برد ( ر . ك . الاستيعاب ، ج 3 ، ص 210 ، شماره 1061 ) .
نصر بن مزاحم در كتاب خويش به نقل از عبدالرحمن بن عبيد بن ابىالكنود نقل مىكند كه سليمان بن صرد خزاعى ، پس از بازگشت على بن ابىطالب از بصره بر آن حضرت وارد شد . على عليه السلام او را نكوهش و سرزنش كرد و گفت : تو دچار ترديد گشته ، در گوشهاى منتظر نتايج كارها ماندهاى ! تو در نزد من از موثقترين مردم بودى ؛ و به گمان من پيش از ديگران به يارى من مىشتافتى . چه چيز تو را از اهل بيت پيامبرت باز داشت كه از يارى آنان كناره گرفتى ! ؟
گفت : يا اميرالمؤمنين ، به گذشتهء كارها باز مگرد و مرا به خاطر گذشته نكوهش مكن . مرا همچنان دوست خود بدان كه خيرخواه تو هستم . هنوز كارهايى باقى مانده است كه تو دوست و دشمنت را در آنها بازشناسى . امام عليه السلام چيزى نگفت . سليمان اندكى نشست ، سپس برخاست و نزد حسن بن على عليه السلام ، كه در مسجد نشسته بود ، رفت و گفت : آيا شما را از اميرالمؤمنين و سرزنش و نكوهشى كه از وى ديدهام به شگفت نياورم ؟ حسن فرمود : كسى سرزنش مىشود كه اميد به دوستى و خيرخواهىاش مىرود . گفت : هنوز كارها ( فتنهها ) يى در پيش است كه براى ( رفع ) آنها بايد نيزهها منظم شوند و شمشيرها از نيام بيرون آيد و در آنها به كسانى چون من نياز است نصيحت مرا مشكوك مدانيد و مرا متهم نكنيد .
حسن گفت : خدايت رحمت كند ، تو در نزد ما مشكوك نيستى » ( وقعة صفين ، ص 6 - 7 ) .
راوى اين داستان ، عبدالرحمن بن عبيد - يا عبد - بن ابىالكنود مجهول الحال است ( ر . ك . تنقيح المقال ، ج 2 ، ص 145 ) . شمارى ديگر از رجاليون بدون ستايش يا نكوهشى از وى نام بردهاند ( ر . ك . قاموس الرجال ، ج 6 ، ص 125 ؛ معجم رجال الحديث ، ج 9 ، ص 335 و 337 ، شماره 6392 و 6400 ؛ مستدركات علم الرجال ، ج 4 ، ص 407 ) .