هامش
ابن عبدربه داستان همين عتاب و خطاب را با اختلاف و اجمال و به گونه مرسل نقل كرده است « اين از روايتهاى عاميانه است » ، ( ر . ك . العقدالفريد ، ج 4 ، ص 330 ) .
ولى مامقانى ضمن انكار تخلف سليمان در جنگ جمل ، به گفتهء ابناثير استدلال كرده است كه او در همهء جنگها با على عليه السلام شركت داشت ( ر . ك . تنقيح المقال ، ج 2 ، ص 63 ) . ابن سعد نيز گفته است كه او در جنگهاى جمل و صفين با على عليه السلام همراه بود ( ر . ك . الطبقات الكبرى ، ج 4 ، ص 292 ) .
ولى شوشترى با تكيه بر روايت كتاب وقعةصفين انكار مامقانى را رد كردهاست ( قاموسالرجال ، ج 5 ، ص 279 ) .
همچنين مامقانى بر اين باور است كه ابن زياد پس از آگاهى بر مكاتبه كوفيان با حسين بن على عليه السلام ، 4500 تن از ياران اميرالمؤمنين و دلاوران شهر را به زندان افكند كه از آن جمله سليمان بن صُرد ، ابراهيم بن اشتر و صعصعه بودند ؛ و اينان هيچ راهى براى يارى حسين نداشتند ( ر . ك . تنقيح المقال ، ج 2 ، ص 63 ) .
قرشى نيز از كتاب « الدر المسلوك فى احوال الانبياء والاوصياء » ( ج 1 ، ص 190 ، مخطوط ) نقل كرده است كه سليمان بن صرد خزاعى ، مختار و چهارصد تن از اعيان و بزرگان كوفه در شمار زندانيان ابن زياد بودند ( ر . ك . حياة الامام الحسين بن على عليه السلام ، ج 2 ، ص 416 ) .
ممكن است به اين سخن اين گونه پاسخ داده شود كه اگر قضيه چنين بوده باشد و او در خوددارى از يارى حسين عليه السلام گناه و تقصيرى نداشته است ، پس چرا توبه كرد و از چه رو رهبرى قيام توابين را به دست گرفت ! ؟ كسى كه در خطبههاى سليمان - در ميان توابين - تأمل بورزد هيچ نشانى از زندانى بودنش نمىبيند ! بلكه در مىيابد كه سليمان خود و يارانش را به سستى ، كوتاهى ، ناتوانى و درنگ متهم مىكند و او مىگويد : « ما چشم به راه قدوم خاندان پيامبرمان ، محمد صلى الله عليه و آله ، بوديم و آنان را به پيروزى نويد مىداديم و تشويق به آمدن مىكرديم ، ولى چون آمدند ، سستى و ناتوانى ورزيديم و درنگ كرديم تا آنكه فرزندان پيامبر ما و نسل او و شيره وجود او و پارهاى از گوشت و خونش كشته شدند . . . » ( الكامل فى التاريخ ، ج 3 ، ص 333 ؛ و ر . ك . تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 391 ) .
پاسخ اشكال ياد شده را مىتوان اين طور داد كه اين كتابهاى تاريخ و زندگينامههاى اهل تسنن است كه سليمان بن صرد را به تقصير و شك و ضعف و ناتوانى متهم مىسازند . علاوه بر آنچه طبرى و ابن اثير نوشتهاند ، ذهبى مىگويد : ابن عبدالبر گفته است : « سليمان از كسانى بود كه با امام مكاتبه كرد تا با او بيعت كند . پس از آنكه از يارىاش ناتوان ماند ، پشيمان شد و جنگيد . . . » ( سير اعلام النبلاء ، ج 3 ، ص 395 ) .
ابن سعد گويد : « او از كسانى بود كه به امام حسين عليه السلام نامه نوشت و از او خواست كه به كوفه بيايد . پس از آمدن حضرت به كوفه ، از او كناره گرفت از پيوستن به او خوددارى ورزيد و همراهش نجنگيد . او بسيار اهل شك و درنگ بود ، پس از آنكه حسين كشته شد كسانى كه او را يارى نكردند پشيمان شدند و توبه كردند . . . » ( الطبقات الكبرى ، ج 4 ، ص 292 ؛ نيز ر . ك . الوافى بالوفيات ، ج 15 ، ص 393 ) .