تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
هامش
آنگاه على عليه السلام گفت : آيا نمىدانيد كه خداوند به شما فرموده است كه « امر به معروف و نهى از منكر كنيد » و فرموده كه « اگر دو گروه از مؤمنان با يكديگر به جنگ درآمدند ، ميان آنها صلح برقرار كنيد و اگر يكى بر ديگرى ستم كرد ، با ستمگر پيكار كنيد تا به حكم خداوند گردن نهد ؟ » سعد گفت : اى على شمشيرى به من بده كه مؤمن را از كافر بازشناسد ! بيم آن دارم كه مؤمنى را بكشم و در آتش بروم ! على عليه السلام فرمود : آيا نمىدانستيد كه عثمان پيشوايى بود كه شما به دلخواه و آزادانه با او بيعت كرديد ؟ پس اگر نيكو كار بود ، چرا رهايش كرديد ؟ و اگر گناهكار بود چرا با او نجنگيديد ! ؟ اگر عثمان درست عمل كرد ، شما با يارى ندادن ، به امام خويش ستم كرديد و اگر گناهكار بود ، بازهم ستم كرديد چرا كه آمران به معروف و ناهيان از منكر را يارى نداديد . شما ستم كرديد ؛ زيرا ميان ما و دشمنان ما به فرمان خدا عمل نكرديد كه فرمود : « فقاتلوا التى تبغى حتى تفىء الى امرالله » آنگاه آنان را رد كرد و چيزى عطا نفرمود . ( وقعة صفين ، ص 551 ) . در اين ميان سخن ابن عبدالبرّ بسيار مضحك است كه درباره ابن‌عمر مىگويد : « او از شدت پارسايى دربارهء جنگ‌هاى على عليه السلام به شكّ افتاد و از آنها كناره گرفت ! » . ( الاستيعاب ، ج 3 ، ص 81 ) . اين پسر عمر پارسا و باتقوا ، از دادن ضامن به اميرالمؤمنين ، على عليه السلام ، براى شرط و مدعايش خوددارى ورزيد . « هنگامى كه اميرالمؤمنين فرمان به احضار پسر عمر داد و از او خواست كه بيعت كند ، گفت : تا همهء مردم بيعت نكنند ، من بيعت نمىكنم ! فرمود : پس ضمانت بده و برو ! گفت : به شما ضمانت نمىدهم . در اين هنگام اشتر گفت : يا اميرالمؤمنين ، اين مرد از تازيانه و شمشير شما ايمن است . اجازه بدهيد من او را گردن بزنم . فرمود : من اين كار [ بيعت ] را با اكراه نمىخواهم ، رهايش كنيد . چون بازگشت ، اميرالمؤمنين فرمود : او در كودكى بدخلق بود و اينك كه بزرگ شده بدخلق‌تر شده است ! » ( شرح نهج‌البلاغه ، ابن ابىالحديد ، ج 4 ، ص 9 ) . ابن عمر هنگامى كه از قدرت اهل حق در امان است به سركشى و نافرمانى خود ادامه مىدهد . زيرا « هنگامى كه مردم با على عليه السلام بيعت كردند ، عبدالله بن عمر از بيعت سرباز زد و دربارهء بيعت ، با حضرت گفت و گو [ و جرّ و بحث ] كرد . روز دوم نزد امام عليه السلام آمد و گفت : من خيرخواه شمايم . همهء مردم به بيعت شما رضايت نداده‌اند . اى كاش مواظب دين خود باشى و كار را به شورا بگذارى ! على عليه السلام فرمود : واى بر تو ، آيا من دنبال خلافت بودم ! آيا خبر رفتار مردم را نشنيده‌اى ؟ اى نابخرد ، از نزد من برخيز ، تو را چه رسد به اين سخنان ! ؟ » . ( شرح نهج‌البلاغه ، ابن ابىالحديد ، ج 4 ، ص 10 ) . نقل شده است كه پسر عمر در اواخر زندگى از اينكه اميرالمؤمنين عليه السلام را در جنگ‌هايش يارى نداده پشيمان بود و مىگفت : من بر هر چه در دنيا از دست داده‌ام ، جز بر ترك جنگ با على عليه السلام بر ضد گروه سركشان ، تأسف نمىخورم . ( ر . ك . الطبقات الكبرى ، ج 4 ، ص 187 ؛ الاستيعاب ، ج 3 ، ص 83 ؛ اسد الغابه ، ج 3 ، ص 342 ؛ الرياض النضره ، ج 3 ، ص 201 ) . اگر هم اين پشيمانى درست باشد . ناچار هنگام قرار گرفتن در آستانه مرگ بوده است . زيرا در آن هنگام است كه جنايتكاران پشيمان مىشوند ، ولى دير شده است ! زيرا وى در اواخر عمر پشت سر حجاج در مكه نماز مىگزارد ، در حالى كه كارگزاران حجاج ملعون على عليه السلام را دشنام مىدادند و لعن مىكردند . پسر عمر پشت سر نجدة بن عامر خارجى نيز نماز مىخواند . ( ر . ك . الطبقات‌الكبرى ، ج 4 ، ص 149 ؛ المحلى ، ج 4 ، ص 213 ) . خداوند پسر عمر را خوار كرد و نتيجهء كار بدش - ترك بيعت با على عليه السلام - را به او چشاند . هنگامى كه قصد بيعت با طاغوت زمان به دست نماينده‌اش ، حجاج را داشت ، آن ستمگر براى تحقير وى به جاى دست ، پايش را دراز كرد . سپس خداوند وى را بر او مسلط كرد ؛ كه او را كشت و بر او نماز خواند ! ( ر . ك . الاستيعاب ، ج 3 ، ص 82 ؛ اسدالغابه ، ج 3 ، ص 230 ؛ انساب الاشراف ، ج 10 ، ص 447 و 452 ) .