شايان ذكر است كه محمد بن يزيد مبرد در كتاب « الكامل » خويش ، داستان محمد حنفيه و زره را نقل مىكند و مىگويد : عبدالله زبير نسبت به پسر حنفيه و خاندانش كينه داشت و درباره زورمندى او رشك مىورزيد . گويند : روزى على عليه السلام زره بلندى را داد و فرمود كه اين اندازه از آن كوتاه شود ، محمد حنفيه آن زره را گرفت و با دست ، زيادى آن را از جايى كه پدرش تعيين كرده بود ، پاره كرد ! هرگاه اين داستان نزد ابنزبير نقل مىشد خشمگين مىگرديد و حالت رعشه به او دست مىداد . « 1 »
يك نقل مجعول
ابن عساكر در تاريخ خويش ، و پس از او مزّى و ذهبى مدّعى شدهاند كه پسر حنفيه هنگامى كه در مكه از تغيير اراده امام حسين عليه السلام و باز داشتن وى از رفتن به عراق نوميد گشت ، از پيوستن پسرانش بهامام عليه السلام نيز جلوگيرى كرد . آنها چنين نوشتهاند : « حسين عليه السلام به مدينه [ نامه ] فرستاد و به دنبال آن باقى ماندهء بنىعبدالمطلب كه نوزده مرد و زن و كودك بودند و شامل برادران ، دختران و زنانش مىشدند ، نزد وى آمدند . محمد حنفيه نيز آنان را همراهى كرد . وى در مكه ضمن ديدار با حسين به اطلاع او رساند كه امروز نظرش بر خروج نيست . ولى حسين نظر او را نپذيرفت . محمد نيز پسرانش را از رفتن با او باز داشت . و هيچ كدام را با آن حضرت نفرستاد ، به طورى كه حسين عليه السلام از محمد دلخور شد و گفت : آيا پسرانت را از رفتن به جايى كه من در آن كشته مىشوم بازمىدارى ؟
محمد پاسخ داد : مرا چه نيازى است كه تو كشته شوى و آنها نيز به همراهت كشته شوند ، هر چند كه مصيبت تو از آنان بر ما ناگوارتر است » . « 2 »
ولى اين موضوع كه محمد فرزندانش را از پيوستن به امام عليه السلام باز داشته باشد ، نه در كتابهاى ما ، و نه در كتابهاى ديگران - جز آنچه ابن عساكر و پس از او مزّى « 3 » و ذهبى « 4 »
هامش
( 1 ) - الكامل ، ج 3 ، ص 266 .
( 2 ) - تاريخ ابن عساكر ( زندگينامه امام حسين عليه السلام ، تحقيق محمودى ) ، ص 204 - 205 ، شماره 254 .
( 3 ) - تهذيب الكمال ، ج 4 ، ص 493 .
( 4 ) - تاريخ الاسلام ، حوادث سال 61 ، ص 9 .