تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
يا لك من قُبَّرةٍ بِمَعْمَرِ * خَلالكِ الجو فبيضى واصفرى وَنقرى ما شئت أن تنقرى
اى قبّره آبادى براى تو خالى گشت ، پس تخم بگذار و صفير بكش و هر چه مىخواهى آواز بخوان اين حسين است كه سوى عراق مىرود و حجاز براى تو ماند ، نگاهش بدار ! « 1 »

گفت و گوى چهارم

طبرى ( امامى ) به نقل از ابن عباس مىنويسد : هنگامى كه حسين بن على آهنگ عراق
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 295 . ابن عساكر اين گفت و گو را با اختلاف بسيار نقل كرده‌است ؛ كه مهم‌ترينش اين است : « پس پاس بلندى از شب را با او گفت و گو كرد و گفت : تو را به خدا سوگند ، مبادا فردا ضايع و هلاك گردى ، به عراق مرو ، چنانچه از رفتن ناگزيرى ايام حج را در اينجا بمان و از حال و كار و مردم آگاه شو و آن گاه به كار خويش بنگر - و اين در دهم ذىحجه سال شصت بود - ولى حسين نپذيرفت و عازم عراق گرديد . . . » [ ر . ك . تاريخ ابن عساكر ( زندگينامه امام حسين عليه السلام ) ، تحقيق محمودى ، ص 204 ، شماره 255 ] . روشن است تاريخى كه ابن عساكر براى گفت و گو نقل مىكند ، با نقل مشهور كه مىگويد امام عليه السلام در روز هشتم ذىحجه بيرون آمد توافق ندارد . ابن اعثم كوفى نيز اين مطلب را به اختصار و تفاوتى اندك نقل كرده و در پايان نوشته است : « حسين گفت : من در اين كار از خداوند طلب خير مىكنم و مىبينم كه چه بايد كرد . پس ، ابن عباس بيرون آمد و گفت : واحسينا ! » . وى شعر ابن‌عباس را اين گونه نقل مىكند .يالكِ من قبّرةٍ بِمَعمَرِ * خَلا لَكِ الجوُّ فبيضى واصفرى ونقرى ما شئت ان تنقرى * ان ذهب الصائد عنك فابشرى قد رفع الفخ فما من حذر * هذا الحسين سائر فانتشرى( اى قبّره آبادى براى تو خالى شد ، پس تخم بگذار و صفير بكش ؛ و هر آوازى مىخوانى بخوان و مژده بده كه شكارچى از تو دور شد ؛ تله برداشته شد و ترسى در كار نيست ، اما حسين رفتنى است پس آزاد باش . ) علامه مجلسى به نقل از امام صادق عليه السلام ، از پدرش عليه السلام ، مىنويسد : « هنگامى كه حسين عليه السلام آماده رفتن به كوفه گشت ، ابن عباس نزد آن حضرت آمد و او را به حق خداوند و حق خويشاوندى سوگند داد كه مبادا برود و در كربلا به شهادت برسد . امام عليه السلام فرمود : من به قتلگاه خويش از تو آگاه‌ترم و آهنگ رفتن و جدا شدن از دنيا را دارم . . . » ( بحار ، ج 78 ، ص 273 ، باب 23 حديث 112 ) .