و اين آيه شريفه آمد :
« كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ » .
« 1 » آن گاه فرمود :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
، خدا و پيامبرش راست گفتهاند ؛ و فرمود : اى پسر عباس ، از اين پس براى بازداشتن من اصرار مكن ، زيرا قضاى خداى عزوجل جاى بازگشت ندارد . « 2 »
گفت و گوى سوم
تاريخ مىنويسد : شب يا فرداى آن روز عبداللهعباس نزد حسينآمد و گفت : اى پسرعمو ، مىخواهم شكيبايى ورزم ولى تاب نمىآورم . من در انتخاب اين راه از هلاكت و نابود شدن تو بيمناكم ، عراقيان مردمانى فريبكارند ، به آنان نزديك مشو ، در همين شهر بمان كه تو سرور اهل حجازى ، اگر اهل عراق راست مىگويند و شما را مىخواهند ، به آنها بنويس تا دشمنشان را بيرون برانند و آن گاه سوى آنها برو ؛ و چنانچه ناچار بايد بيرون به روى ، به يمن برو كه دژ و دره دارد و سرزمينى پهناور است و شيعيان پدرت در آنجايند تو در آنجا از مردم دورى و مىتوانى به آنها نامه بنويسى و پيك بفرستى و دعوتگرانت را اعزام كنى ؛ در اين صورت من اميدوارم آنچه را كه مىخواهى به سلامتى فراچنگ آرى .
حسين عليه السلام فرمود : پسرعمو ، به خدا سوگند ، من مىدانم كه تو خيرخواه و مهربانى ، ليكن من آهنگ رفتن دارم و بار سفر بستهام !
ابنعباس گفت : حال كه مىخواهى به روى ، زن و فرزندت را مبر ، زيرا بيم آن دارم كه مانند عثمان پيش چشم زن و فرزندت كشته شوى و آنان نظارهگر باشند !
سپس ابن عباس گفت : اگر تو حجاز را بگذارى و به روى ، چشم ابنزبير روشن مىشود . امروزه با وجود شما كسى به او توجه نمىكند . به خداى بىهمتا سوگند ، اگر مىدانستم هرگاه مو و پيشانىات را مىگرفتم ، به طورى كه مردم بر من و تو گرد آيند و تو سخنم را مىپذيرفتى ، اين كار را مىكردم !
گويد : سپس ابنعباس از نزد امام بيرون شد و پيش ابنزبير رفت و گفت : اى پسر زبير چشمت روشن ! سپس گفت :
هامش
( 1 ) - آل عمران ( 3 ) ، آيه 185 .
( 2 ) - ناسخ التواريخ ، ج 2 ، ص 122 ؛ وسائل الشيعه ، ج 4 ، ص 875 .