چنان كه از داستان حبس هانى برمىآيد ، عمرو بن حجاج يكى از كسانى بود كه بر در خانه هانى آمدند و از او خواستند كه نزد عبيدالله برود . چنين به نظر مىرسد كه او شاهد ماجراى ديدار هانى و عبيدالله نيز بوده است . ولى سياق دنباله روايت قابل توجه است ، آنجا كه مىگويد : « به عمرو بن حجاج خبر رسيد كه هانى كشته شده است . او با شمار زيادى آمد و قصر را در محاصره گرفت و فرياد زد : من عمرو بن حجاج هستم ؛ و اينان شجاعان و بزرگان مذحجاند ، ما نه سر از فرمان برتافته نه از جماعت جدا گشتهايم . اين مردم شنيدهاند كه سرورشان كشته شده و اين امر بر آنها گران آمده است .
به عبيدالله گفته شد كه قبيله مذحج بر در كاخ تجمع كردهاست . او رو به شريح قاضى كرد و گفت : برو و با رئيس اينان ديدار كن . آنگاه برو و به آنها بگو كه او زنده است و كشته نشدهاست !
شريح رفت و او را ديد . هانى با ديدن شريح فرياد برآورد : اى خدا ، اى مسلمانان ! آيا قبيلهام نابود شدهاند ؟ كجايند اهل دين ؟ كجايند اهل شهر ؟ - در اين حال كه خون نيز از محاسن او جارى بود ، صداى همهمهاى بر در كاخ شنيد - و گفت : گمان مىكنم كه صداى مذحج و مسلمانان طرفدار من باشد ، اگر ده نفر وارد شوند ، آزاد مىشوم ! « 1 » شريح پس از شنيدن سخن هانى نزد مردم رفت و گفت : امير پس از شنيدن خبر اجتماع و سخنان شما ، به من فرمان داد تا بروم و هانى را ببينم . من نيز رفتم و او را ديدم . آنگاه به من فرمان داد تا با شما ديدار و از زنده بودنش آگاهتان كنم ؛ و آنچه دربارهء قتل او شنيدهايد دروغ است !
عمرو بن حجاج و يارانش گفتند : چنانچه كشته نشده است ، خداى را سپاس ؛ و آنگاه بازگشتند . « 2 »
تأمل در اين روايت در نقش موذيانه شريح قاضى هيچ ترديدى باقى نمىگذارد . او با گفتار دو پهلوى خويش چنين وانمود كرد كه گويى خود هانى بن عروه او را فرمان داده تا برود و به مذحج خبر دهد كه او زنده است و مشكلى ندارد . نقش مثبت عمرو بن حجاج نيز ترديدآميز است . زيرا چنان كه از سياق روايت نخست استفاده مىشود . به احتمال زياد شاهد برخورد عبيدالله با هانى در قصر بوده است .
هامش
( 1 )
- ارشاد ، ص 210 .
( 2 ) - همان .