تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
اى حصين بن نمير ، مادر به عزايت بنشيند اگر راهى از راه‌هاى كوفه را فراموش كنى و يا اين مرد بيرون رود و او را نزد من نياورى ! تو حق دارى كه همه خانه‌هاى كوفه را بگردى . بر ساكنان راه‌ها نگهبان بگذار و بامداد فردا همه خانه‌ها را جست و جو كن تا اين مرد را نزد من بياورى . . . « 1 »

رها كردن مرزها و فرستادن مرزداران به جنگ حسين عليه السلام

از تصميم‌هاى مهم و بزرگى كه به وسيلهء ابن زياد گرفته شد اين بود كه شمار بسيارى از سربازان را به جاى اعزام براى حفاظت از مرزها ، به جنگ با امام حسين عليه السلام فرستاد . طبرى از شهاب بن خراش از مردى از قبيله‌اش نقل مىكند ! من در زمرهء سپاهى بودم كه ابن زياد براى جنگ با حسين فرستاد . آنان چهار هزار تن بودند و قصد ديلم داشتند كه ابن زياد آنان را به سوى حسين عليه السلام باز گرداند . « 2 »

تحرك سلطه محلى اموى در مكه مكرمه

نگرانى والى از حضور امام عليه السلام در مكه

عمرو بن سعيد بن عاص ( اشدق ) « 3 » ، والى وقت مكه از ورود و حضور امام حسين عليه السلام
هامش
( 1 ) - ارشاد ، ص 213 ؛ اخبار الطوال ، ص 240 . ( 2 ) - تاريخ دمشق ، ج 14 ، ص 215 . ( 3 ) - اين ستمگر به ناصبى بودن و دشمنى شديد نسبت به اميرالمؤمنين و دشنام فراوان به آن حضرت مشهوراست . وى از آن رو لقب اشدق گرفت كه بر اثر دشنام فراوانى كه مىداد ، گلويش انحراف پيدا كرد . ( ر . ك . معجم الشعراء ، ص 231 ) . عمرو بن سعيد اشدق نسبت به بنىاميه بسيار تعصب و نسبت به بنىهاشم و به ويژه اميرالمؤمنين ، على عليه السلام به شدت كينه داشت . او سنگدل و خشن و ستمگر و متكبر بود و از واژگون كردن حقايق و ادعاهاى دروغين باك نداشت . يكى از خطبه‌هاى وى كه كاشف از افتخار وى به جاهليت و امويتش و دشمنى نسبت به اهل بيت عليهم السلام و نيز سنگدلى ، خشونت و ستمگرى وى مىباشد ، خطبه‌اى است كه ابن عبدربه اندلسى از عتبى نقل مىكند و مىگويد : عتبى گفت : سعيد بن عاص ، والى مدينه ، پسرش عمرو بن سعيد را به واليگرى مكه گماشت . چون به آن شهر رفت ، جز حارث بن نوفل هيچ يك از قريش و بنىاميه از او استقبال نكردند . چون به او رسيد ، گفت : اى حار ! چه چيزى مردم تو را باز داشت كه آنان نيز چون تو با من ديدار كنند . گفت : چيزى نبود جز اين برخوردى كه در ديدار با من داشتى ! به خدا سوگند نه مرا به كنيه صدا زدى و نه نام را كامل ادا كردى ؛ از كبرورزى نسبت به همگنانت تو را نهى مىكنم ، چرا كه اين كار موجب برترى تو نسبت به آنها نمىشود و آنان را نزد تو بى مقدار نمىسازد . گفت : به خدا سوگند ، موعظه بدى نكردى و در خيرخواهى تو شك ندارم . آنچه هم از من ديدى خوى من است ! چون به مكه درآمد منبر رفت و پس از حمد و ثناى خداوند گفت : اما بعد ، اى مردم مكه ، ما مدتى را در اين شهر سكونت گزيديم و ناخواسته از آن بيرون رفتيم . آنگاه ما چنين بوديم كه بخشش‌ها يكى پس از ديگرى سوى ما سرازير گرديد . برترين‌شان را گرفتيم و در والاترين جايگاه نشستيم . سپس كارى ميانه پيش آمد و كشتيم و كشته شديم . به خدا سوگند نه بر كنار رفتم و نه كسى ما را بر كنار كرد تا آن كه خون را خون نوشيد ، گوشت گوشت را خورد و استخوان استخوان را شكست . سپس رسول خدا ، از سوى پروردگار به رسالت برگزيده شد . آنگاه ، ابوبكر به خاطر پيشينه و فضيلتش زمام امور را به دست گرفت . پس از او عمر زمامدار شد و سپس كار به جايى كشيد كه ما چونان جويبارهاى يك چشمه از هم جدا شديم ؛ و آن كه سخت‌تر و زورمندتر بود پيروز شد و ما يكى از آن جويبارها بوديم . آنگاه شكافى در ميان افتاد و ما كشتيم و كشته شديم . به خدا سوگند نه بر كنار رفتيم و نه كسى ما را بر كنار كرد تا آن كه خون خون را نوشيد و گوشت گوشت را خورد و استخوان استخوان را شكست و حرام حلال گرديد و هر جنبنده‌اى با ضرب شمشير ساكت گشت ؛ با نبرد و زور و گزيدن و كندن يكديگر تا آن كه حاضر شدند حق ما را باز پس دهند . به خدا سوگند كه آن را با مدارا ندادند ؛ و در آن به قضا راضى نگشتند و مىگفتند حق ما بود كه به زور از ما گرفتند . ما نيز اين را با اين و اين را در اين كيفر داديم . اى مردم مكه بر جان خويش بترسيد و مواظب نابخردان خويش باشيد . چرا كه من شمشيرى دارم عبرت‌آموز و تازيانه‌اى دارم زيانبار كه هر كدام ، بر سر اهلش فرود مىآيد . آنگاه فرود آمد . ( عقد الفريد ، ج 4 ، ص 134 ) . اشدق از كسانى بود كه زمان حيات معاويه نسبت به يزيد اظهار دوستى كردند ؛ و بدون ترديد همين ، يكى از اسباب ابقاى او بر واليگرى مكه حتى پس از مرگ معاويه بود . يزيد ، پس از عزل وليد بن عتبه واليگرى مدينه را نيز به او داد . يك نقل تاريخى مىگويد : هنگامى كه معاويه براى يزيد عقد بيعت بست ، مردم بر مىخاستند و سخنرانى مىكردند . معاويه خطاب به عمرو بن سعيد گفت : اى ابااميه ، برخيز . او برخاست و پس از حمد و ثناى الهى گفت : اما بعد ، يزيد بن معاويه اميدى بود كه بدان چشم داشتيد و دورانى است كه آرامش خود را در آن مىجستيد . اگر ميهمان بردباريش گرديد شما را وسعت مىبخشد ؛ اگر از او راهنمايى بخواهيد ، هدايت‌تان مىكند و اگر به آنچه دارد نيازمند شويد ، بى نيازتان مىكند . جوانمردى است هوشيار . پيشى گرفته شد و پيشى گرفت . ستوده شد و ستود . تنبيه شد و تنبيه كرد . پس او جانشين اميرالمؤمنين است و جانشين ديگرى ندارد . آنگاه معاويه گفت : اى ابا معاويه ، داد سخن دادى ، بنشين . ( عقدالفريد ، ج 4 ص 132 ) .