هامش
جريان يافت . از جمله آنها اشعث است . . . » ( تنقيح المقال ، ج 2 ، ص 83 ) .
محمد بن اشعث ، مردى بود ضعيف النفس كه با كمال بىادبى براى حاكم چاپلوسى مىكرد و خود را در معرض اهانت قرار مىداد و هيچ باكى ازاين كار نداشت . « احنف بن قيس و محمدبن اشعث بر در خانه معاويه ايستاده بودند . نخست به احنف و سپس به ابن اشعث اجازه ورود داده شد ؛ ولى او سريعتر حركت كرد و پيش از احنف وارد شد . معاويه هنگام ديدن احنف غمگين و دلتنگ شد و خطاب به او گفت : به خدا سوگند ، به او پيش از تو اجازه ورود ندادم كه تو پيش از او داخل شوى ؛ و ما بر آدابتان نيز همانند كارهايتان ولايت داريم ؛ و هيچكس بر سرعت گامهايش نمىافزايد مگر بهسبب احساس يك كاستى درونى ( عقدالفريد ، ج 1 ، ص 65 ) .
عبيدالله زياد در ستايش محمد بن اشعث گفته است : « مرحبا به كسى كه نه خيانت مىورزد و نه متّهم است ! » ( بحار ، ج 44 ، ص 352 ) .
و چرا او را نستايد ! حال آن كه پسر اشعث در بيشتر جنايتهاى ابن زياد ، مانند رويارويى با مسلم بن عقيل و امام حسين عليه السلام و با عبدالله بن عفيف و ازْديانى كه از وى به دفاع برخاستند ؛ و در نيرنگ باختن با هانى بن عروه و بردن او نزد ابن زياد و در بالا بردن پرچم دروغين امان ابن زياد ، پس از قيام مسلم ، براى كسانى كه در كوفه نزدش بروند و پيش از آن در ماجراى دستگيرى حجر بن عدى ( در دوران معاويه ) و موضعگيرىهاى ناپسند ديگر از اين قبيل ، بازوى راست او بود .
دربارهء مرگ اين دشمن خدا - كه در كربلا فرمانده هزار تن از سوارگان ابن سعد بود - گفته شده است كه در عاشورا خطاب به امام حسين عليه السلام گفت : اى حسين ، اى پسر فاطمه ، تو كدام احترام را از رسول خدا دارى كه ديگران ندارند ؟ ! در اين هنگام حضرت عليه السلام آيه شريفه « انَّ اللَّهَ اصطفى آدم ونوحاً وآلَ ابْراهيمَ وآلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمين » را تلاوت كرد و سپس فرمود : به خدا سوگند كه محمد از خاندان ابراهيم است و خاندان هدايتگر ، از آل محمد هستند . آنگاه پرسيد : اين مرد كيست ؟ گفتند : محمد بن اشعث بن قيس كندى . امام عليه السلام سر را به سوى آسمان بلند كرد و فرمود : بارخدايا ، محمد بن اشعث را امروز چنان خوار كن كه از اين پس هرگز روى عزت نبيند . ناگاه ابن اشعث با احساس ناراحتى از لشكر بيرون رفت تا قضاى حاجت كند . خداوند عقربى را گمارد كه او را نيش بزند ؛ و او با عورت باز مرد ! ( بحار ، ج 44 ، ص 317 ) .
گفتهاند كه ابن اشعث آمد و گفت : حسين كجاست ؟ فرمود : اينجا هستم . گفت : مژده باد تو را كه هم اينك به آتش درخواهى شد . فرمود : من از پروردگار مهربان و شفيعى اطاعت شده مژده دارم . تو كيستى ؟ گفت : من محمد بن اشعث هستم . فرمود : بارپروردگارا ، اگر بندهات دروغگوست ، او را به آتش درافكن ؛ و همين امروز او را مايه عبرت يارانش گردان ! چيزى نگذشت كه به محض كشيدن عنان اسب ، حيوان او را به زير افكند و پايش در ركاب گير كرد ؛ و اسب آن قدر او را بر زمين كوفت كه قطعه قطعه شد و آلتش بر روى زمين افتاد . . . ( بحار ، ج 45 ، ص 31 ) .