است ، و ظاهر آن است كه مراد حضرت در اينجا ظلمت باشد ، چه بناى حديث بر ذكر اصناف ثلاثه ء فرقه ء ثانيه است .
و حضرت در اين حديث بر ابطال مذهب قائلين به ظلمت ونور به دو وجه استدلال نموده .
اوّل : اين كه قول ايشان كه : لم يستطع التفصّى منها ، مستلزم عجز بر پروردگار است وعجز نقص است ، كه عقل حاكم است به اين كه صانع اين نظام از آن منزّه است .
ودوّم : اين كه خالى نيست كه اين ميّت ازليّه كه ظلمت است با حىّ عالم قادر است ، پس هر يك واجب الوجود مىشوند ، و هر گاه عالم از امتزاج آنها حاصل شد موت وفنا بر هيچ جزئى از اجزاء عالم روا نخواهد بود ، زيرا كه مركَّب منتفى مىشود به انتفاء احد جزئين ، وميّت عاجز است وبىقدرت وعلم واراده ، اين محال است ، چه قدم مستلزم وجوب وجود ، و آن مستلزم علم واراده است ، و به اين اشاره فرمودند كه : فلا بقاء للميّت مع الأزلى القديم .
و بعد از آن ابطال مذهب ايشان را به وجهى ديگر فرمود ، و آن اين است كه ايشان نسبت مىدهند خلق موذيات را مانند عقارب وحيّات وسباع را به ظلمت ، و چون ظلمت ميّت است جايز نيست نسبت خلق اينها به آن ، چه عقل حاكم است بر اين كه بايد صانع اشرف از مصنوع باشد از همه ء جهات ، وچگونه حيات واراده افاضه مىشود از چيزى كه خالى از اينهاست ؟
وامّا آن چه را حضرت به مانويّه نسبت داده كه نور روح است ، وظلمت بدن ، اگر چه در كتاب ملل ونحل كه مشتمل بر نقل مذاهب است ، و همچنين ابن أبى الحديد در شرح نهج البلاغه تصريح ايشان را به آن نقل نكرده اند ، بلكه همان قدر كه ما ذكر كرديم نسبت داده اند ، و ليكن شكَّى نيست كه بعد از فرمودن امام اعتنايى به نقل ايشان نيست ، ومىتواند شد كه اين قول بعضى از اقدمين ايشان باشد ، يا آن كه آن چه از ايشان نقل شده از اجناس وابدان وارواح منطبق بر اين نمود ، ومراد از روح اجزاى نوريّه ء متشبّثه ء به اين اجناس ، و از ابدان اجزاء ظلمانيّه ء متشبّث به آنها باشد ، و حضرت به چند وجه ابطال مذهب ايشان را فرمود .
رسائل ومسائل ( فارسي ) — صفحة 70
مساهمون: ملا أحمد النراقي
ص٧٠