تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
غلام : پدرت مرده . لقمان : در كارهاى خود مستقل و صاحب اختيار خويشتن شدم . لقمان : زنم حالش چگونه است ؟ غلام : مرده . لقمان : تجديد فراش و زوجه تازه‌اى اختيار ميكنم . لقمان : خواهرم حالش چگونه است ؟ غلام : مرده . لقمان : عورتم پوشيده شده - و از مسئوليتى كه در حفظ آن داشتم آزاد شدم - . لقمان : برادرم چگونه است ؟ غلام : مرده . لقمان : پشتم شكست و تنها شدم . روزى بلقمان گفتند ، بدترين مردم كيست ؟ لقمان پاسخ داد آنكه در حضور مردم بىباكانه گناه كند و از اينكه جامعه او را گناهكار بداند پروايى نداشته باشد . از او سؤال نمودند ، چرا صورتت سياه و قيافه‌ات نيكو نيست ؟ پاسخ داد از نقش عيب جويى كنى و يا از نقاش . گويند روزى لقمان بحضور داود پيامبر ( ص ) رسيد و او را مشغول بافتن زره ديد ، اما ندانست چيست ، خواست از او سؤال كند ولى حكمتش اجازه نداد ، قدرى صبر كرد تا زره ساخته شد و آن گاه داود آن را پوشيده گفت چه خوب لباسى براى جنگ است ، لقمان فهميد كه او زره و براى حفظ بدن در ميدان جنگ استفاده مىشود سپس گفت سكوت حكمتى است و فاعل آن اندك مىباشد داود كلام او را شنيده فراست نمود و بلقمان گفت نام حكيم سزاوار تو است . در كتاب من لا يحضره الفقيه آمده كه روزى لقمان به فرزند خويش پند داده ميگفت : اى فرزندم ، دنيا درياى بيكرانى بوده و دانشمندانى در آن هلاك شدند ، پس تو كشتى براى خود انتخاب كن و آن ايمان به خداوند هستى است . و بادبان آن را