3 . اما اينكه هرتصديقى مستلزم تصديقى ديگر است به اين علت است كه علم به نقيضين علمى واحد است . 3 پس علم به يك نسبت علم به نقيض آن را ايجاب مىكند .
4 . و امّا اينكه يكى از دو تصديق [ مذكور لازمهء تصديق اول است ] به خاطر اين است كه ، [ انسان ] بعد از تصور نقيض ، يا امتناع آن را تصديق مىكند ، يا امتناع آن را تصديق نمىكند ؛ يعنى نقيض آن را محتمل مىداند و اين همان حكم به امكان است . بنابراين مطلوب ثابت است .
5 . از اينجا روشن مىشود كه تصديق دو قسم است : اوّل ، علم به اينكه « الف » « ب » است و ممكن نيست كه « الف » « ب » نباشد ، و اين نوع تصديق « يقين » ناميده مىشود . دوم ، علم به اينكه « الف » « ب » است با علم بالفعل ، يا با قوهاى قريب به فعل ، به اينكه نقيض آن امكان دارد ، همراه باشد .
6 . همچنين روشن مىشود كه عقيدهء منطقدانان ظاهرنگر ، كه علم را به « اعتقاد مانع از نقيض » تعريف كرده و آن را به « جزم » و « تقليد » و « جهل مركّب » و « يقين » تقسيم و حكم كردهاند كه « ظنّ » غير از جميع اين اقسام است ، فاسد است ، بلكه علم منحصر در « يقين » است ، [ علم ] غير يقينى از اقسام « ظنّ » است ؛ زيرا هيچكدام از اقسام علم غير يقينى تصديق را منع نمىكند 4 ، مگر اينكه گاهى نقيض تصديق پنهان است يا به سبب ظهور تصديق مورد توجه نيست ، و از اينجاست كه گمان شده است كه اين تصديق علمى است كه مانع از نقيض است ، در حالى كه در
برهان ( فارسى ) — صفحة 16
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٦