تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأمالي ( فارسى ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩

[ 890 - گريهء امام صادق عليه السّلام به خاطر شهادت زيد ]

[ 973 ] 30 - حمزة بن حمران گفته است : به نزد حضرت صادق عليه السّلام رفتم و ايشان فرمودند : اى حمزه از كجا مىآيى ؟ گفتم : از كوفه . حضرت گريست چنان‌كه محاسنش از اشك ، تر شد . من به ايشان عرض كردم : اى پسر رسول خدا بسيار گريستيد ؟ حضرت فرمودند : به ياد عمويم زيد و آنچه با او كردند افتادم و گريستم . من عرض كردم : چه چيزى را دربارهء او به خاطر آورديد ؟ ايشان فرمودند : كشته شدن را به ياد آوردم . تيرى به پيشانىاش خورد و آنگاه يحيى [ پسرش ] به روى او خم شد و گفت : پدرجان مژده بر تو كه اكنون به نزد رسول خدا و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السّلام مىروى . او گفت : آرى پسرجان . سپس يحيى آهنگرى خواست تا آن تير را از پيشانى بيرون بياورد كه جانش نيز با همان تير بيرون آمد . او را به نهرى كه در باغى پر درخت روان بود ، آورد و قبرى در آن كنده ، او را دفن كرد و آب را بر آن روان ساخت . امّا غلامى سندى به همراهشان بود كه فرداى آن روز به نزد يوسف بن عمر رفت و او را از جاى دفن آگاه كرد . پس يوسف بن عمر او را بيرون آورد و در ويرانه‌اى چهار سال به دار آويخت . سپس فرمان داد تا او را آتش بزنند و خاكسترش را به باد دهند . خدا كشنده‌اش را لعنت كند و خدا خواركنندهء او را لعنت كند . من از آن‌چه پس از وفات پيامبرش به ما خاندان فرود آمد به خدا شكايت مىبرم و در برابر دشمنانمان از او يارى مىجويم كه او بهترين كسى است كه از او يارى جسته مىشود .