و هرگاه كه به آن مكان مىرسيد باز مىگشت پس غلامان خود را به خدا و سوگندهاى شديد قسم دادم كه اگر يكى از آنها اين امر را ياد كند او را خواهم كشت .
[ 597 - قصهء هارون معرّى و نبش قبر امام حسين عليه السّلام ]
[ 654 ] 101 - ابو عبد اللّه باقطانى مىگويد : عبيد اللّه بن يحيى بن خاقان مرا به عنوان كاتب هارون معرّى كه يكى از سران [ سپاه ] سلطان بود منصوب كرد . بدن هارون بسيار سفيد بود حتى دستها و پاهايش هم اما صورتش سياه بود آن هم بسيار سياه كه گويا كه قير بود و از آن جراحتى متعفّن شكافته سرگشوده بود .
راوى گويد : پس از مدتى كه با من أنس گرفت از سياهى چهرهاش پرسيدم و او از پاسخ به من سر باز زد . بعدها او به بيمارى مبتلا شد كه در همان بيمارى از دنيا رفت . پس در كنارش نشستم و از آن امر از او پرسيدم . پس مشاهده كردم كه گويا مايل است رازش نهفته بماند . پس به او ضمانت دادم كه رازش را پوشيده بدارم پس به من اينچنين حكايت گفت : متوكّل ، من و ديزج را براى شكافتن قبر حسين عليه السّلام و آب گشودن به روى آن گسيل داشت پس هنگامى كه تصميم به خروج و حركت به آن ناحيه را نمودم رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله را در خواب مشاهده كردم .
پس فرمود : با ديزج خارج شو و آنچه درباره قبر حسين عليه السّلام به شما دستور دادهشده انجام مده .
پس هنگامى كه صبح كرديم گروهى نزد من آمدند و مرا به حركت ترغيب و تشويق نمودند پس با آنان حركت كردم تا به كربلا رسيديم . و آنچه را متوكل به ما فرمان داده بود انجام داديم . پس پيامبر را در خواب ديدم كه فرمود : آيا به تو فرمان ندادم كه با آنان خارج مشو و كردارشان را انجام مده ولى قبول نكردى و آنچه انجام دادند ، انجام دادى ؟ آنگاه پيامبر در خواب سيلى محكمى بر من نواخت و در صورتم آب دهان افكند پس چهرهام همانگونه كه مىبينى سياه گشت و بدنم به حالت اولش باقى ماند .
[ 598 - قصهء ابراهيم ديزج و نبش قبر امام حسين عليه السّلام ]
[ 655 ] 102 - فضل بن محمد بن عبد الحميد مىگويد : بر ابراهيم ديزج داخل شدم - و من همسايهاش بودم و در بيمارى كه به مرگش انجاميد از او عيادت مىكردم -