پس منذر گفت : شب را با نفرين تو به سر مىبرم . مرا در سه حالت مخيّر كردى كه مانند ابرهاى قوم عاد مىباشند [ كه براى عذاب آنها را فراگرفت ] و براى طلبكننده اين سه امر هيچ خيرى وجود ندارد .
[ 184 - كلام سلمان با ملك مرگ ]
[ 202 ] 15 - امام صادق عليه السّلام فرمود : مردى از ياران سلمان رحمه اللّه بيمار گشت . پس سلمان از او پى جويى كرد و گفت : همراه شما كجاست ؟ گفتند : بيمار است . سلمان گفت : برويم و از او عيادت كنيم . پس با او برخاستند پس هنگامى كه بر او داخل شدند ديدند كه در بستر مرگ افتاده است . پس سلمان گفت : اى فرستاده مرگ با دوست خدا مدارا كن ! فرشتهاى با كلامى كه حاضرين مىشنيدند فرمود : ابا عبد اللّه ! همانا من با مؤمنان مدارا مىكنم و اگر من براى كسى كه آشكار گردم هرآينه براى تو آشكار مىشوم . [ ابا عبد اللّه كنيهء سلمان بود ] .
[ 185 - آمدن باران در جنگ حديبيه به دعاى پيامبر صلّى اللّه عليه و إله ]
[ 203 ] 16 - ابو هريره مىگويد : در حديبيّه تشنگى ما را فراگرفت پس به نزد رسول خدا پناه برديم . پيامبر دست به دعا گشود . پس ابرها درهم آميخت و باران فرو باريد و از آن سيراب گشتيم . ابو طيّب مىگويد : و آن به همراه درماندگى و ترس است گويا مىخواهد بگريد . و از آن قول لبيد است كه مىگويد : نفس در حالت ناتوانى به من شكايت مىكند كه تو را هفتاد و هفت سال بر خود حمل كردم . پس اگر سه سال ديگر را اضافه كنى به هشتاد سالگى خواهى رسيد .