پس عربى باديهنشين در حالىكه افسار شترش را در دست داشت ظاهر شد تا در مقابل پيامبر ايستاد و عرضه داشت : سلام و رحمت و بركات خدا بر تو اى فرستاده خدا . پس پيامبر اكرم به او فرمود : و سلام بر تو . عرب باديهنشين گفت : اى فرستاده خدا ! پدر و مادرم به فدايت شب را چگونه به صبح رساندى ؟ پيامبر فرمود : ستايش خدا را بهجاى مىآورم . تو شب را چگونه به صبح رساندى ؟ راوى گويد ، و پشت شترى كه عرب صحرانشين آن را هدايت مىكرد مردى بود . پس مرد گفت : اى فرستاده خدا همانا اين مرد عرب شتر را دزديده است .
پس شتر ساعتى آواز سر داد و رسول خدا خاموش بود و آواى او را مىشنيد . راوى گويد :
آنگاه رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله رو به مرد كرد و گفت : از او دست بردار همانا شتر گواهى مىدهد كه تو دروغگو هستى . راوى گويد : پس مرد بازگشت و رسول خدا رو به اعرابى كرد و فرمود :
هنگامى كه به نزد من آمدى چه چيزى گفتى ؟ عرب گفت : گفتم : پروردگارا بر محمد به حدى درود فرست كه درودى باقى نماند . پروردگارا بركت خود را بر محمد فروفرست تا حدى كه بركتى باقى نماند . پروردگارا بر محمد سلام بفرست ، تا حدى كه سلامى باقى نماند .
پروردگارا بر محمد ببخشاى تا بخششى باقى نماند . پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله فرمود : همانا من [ با خود ] مىگويم : مرا چه شده است كه مىبينم شتر با لجامدار خود سخن مىگويد و مىبينم كه فرشتگان افق را پر كردهاند .
[ 183 - هرگاه پيامبر ابرى را مىديد همهچيز را رها مىكرد ]
[ 201 ] 14 - عايشه مىگويد : پيامبر صلّى اللّه عليه و إله هرگاه ابرى مىديد همهچيز را رها مىكرد هرچند در نماز بود و مىفرمود : خداوندا من به تو از بدى هر آنچه در آن است پناه مىبرم . پس اگر گذر مىكرد سپس خدا را مىگفت و اگر مىباريد مىفرمود : خداوندا ابرى سودمند بود . و روايت شده است كه عبيد بن ابرص اسدى هنگامى كه قصد كشتن منذر بن ماء السّماء را داشت او را مخيّر كرد و گفت : اگر بخواهى رگ وسط ساعد تو را قطع كنم و اگر خواستى رگ ديگر ذارعت ( رگ ابجل ) و اگر خواستى سرخرگ تو را قطع كنم .