[ 181 - قصهء قاضى بنى اسرائيلى ]
[ 199 ] 12 - امام باقر عليه السّلام فرمود : در بنى اسرائيل قاضىاى بود كه درميان آنان قضاوت مىكرد .
پس هنگامى كه زمان مرگش فرارسيد به همسرش گفت : هنگامى كه مردم مرا غسل ده و كفن كن و بر تختم قرار ده و چهرهام را بپوشان پس به درستى كه بدى نخواهى ديد . پس هنگامى كه او مرد آنچنان كرد آنگاه لحظهاى درنگ نمود و پوشش چهرهاش را كنار زد تا به او بنگرد .
پس ناگهان كرمى را ديد كه در بينىاش داخل مىشود . پس ، از آن امر ترسيد . شبهنگام قاضى به خواب همسرش آمد پس به او گفت : آنچه ديدى تو را ترساند ؟ همسرش گفت : بله ترسيدم . قاضى گفت : اما تو اگر از آنچه كه مشاهده كردى ترسيدى بدانكه آن امر به سبب اين مسأله است كه روزى برادرت به همراه طرف ديگر دعوا به نزد من آمدند . پس هنگامى كه نزد من نشستند با خود گفتم : پروردگارا ! حق را براى او [ برادر همسرم ] قرار ده و قضاوت را به نفع او و به ضرر همراهش متوجه كن . پس هنگامى كه داورى را به سوى من آوردند ديدم كه حق به نفع اوست و در قضاوت آشكارا حقّ براى او مىباشد . پس قضاوت را به نفع او و به ضرر همراهش متوجه ساختم . پس آنچه ديدى به خاطر اينكه در دل محبت به او داشتم بر سرم آمد هرچند [ در حقيقت نيز ] حق با او بود .
[ 182 - قصهء اعرابى و شهادت شتر به دروغ شخصى ]
[ 200 ] 13 - زيد بن ثابت مىگويد : ما گروهى از ياران پيامبر در جنگى از جنگها به همراه فرستاده خدا صلّى اللّه عليه و إله خارج شديم تا در محلى كه راهها بههم مىپيوندند ايستاديم .