تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأمالي ( فارسى ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
آنگاه به سوى صفا و مروه رفتند و هفت بار ميان آن‌دو كوه رفت‌وآمد نمودند . پس عبد اللّه نزد پدرش آمد و او را از موضوع آگاه نمود . عبد المطلب گفت : فرزندم بنگر كه پس از اين چه اتفاقى مىافتد و مرا آگاه كن . پس نگريست و مشاهده كرد كه به سوى لشگر حبشه حركت كردند . پس عبد المطلب را از آن آگاه كرد . پس عبد المطلب خارج شد درحالى كه مىگفت : اى اهل مكه ! به سوى لشگر حركت كنيد و غنيمت‌هاى خود را دريافت داريد . راوى گويد : پس به سوى لشگر آمدند درحالى كه همچون چوب‌هايى خشك شده بودند و هيچ پرنده‌اى نبود مگر آنكه همراهش سه سنگ در منقار و دو پايش بود و با هر سنگريزه‌اى يك نفر را به هلاكت مىرساند پس هنگامى كه تمامى لشگر به هلاكت رسيد عبد المطلب به سوى خانهء كعبه آمد و پردهء آن را در دست گرفت و گفت : اى نگهدارندهء فيل در ذى المغمّس ( منطقه‌اى در راه طائف ) كه آن را نگهداشتى گويا در زندانى كه نفس‌ها در آن از ميان مىرود و ناتوان است . پس عبد المطّلب بازگشت درحالى كه دربارهء فرار قريش و بىتابى آنان دربارهء سپاه حبشه مىگفت : قريش پا به فرار نهاد هنگامى كه لشگر مهاجم را مشاهده كرد پس تنها و بدون مؤمنى ماندم / از آنان چيزى [ كه برجاى نمانده باشد ] جز برادر با عظمت ارزشمندم كه درميان خانوادهء خود سرور و آقاست .

[ 109 - خطبهء حضرت امام حسن عليه السّلام بعد از جنگ جمل در بصره ]

[ 121 ] 30 - محمّد بن سيرين مىگويد : از تعدادى از بزرگان بصره شنيدم كه مىگفتند : هنگامى كه على بن ابى طالب از جنگ جمل فارغ گرديد دچار بيمارى شد .