و هنگامى كه جمعه فرارسيد از رفتن به نماز جمعه تأخير كرد و به فرزندش حسن عليه السّلام فرمود :
فرزندم حركت كن و با مردم نماز جمعه بگزار . پس حسن به سوى مسجد رفت و هنگامى كه بر فراز منبر رفت خدا را سپاس گفت و ستايش او را بهجاى آورد و [ بر يگانگى خداوند ] گواهى داد و بر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و إله درود فرستاد و فرمود : اى مردم ! همانا خداوند ما را به پيامبرى اختيار نمود و بر آفريدگانش برگزيد و كتاب و وحيش را بر ما فرستاد و به خدا قسم ! هيچ كس از حق ما چيزى نمىكاهد جز آنكه خداوند در زندگى دنيا و حيات آخرتش از او خواهد كاست و بر ما برترى و حكومتى نخواهد داشت مگر آنكه سرانجام آن از آن ما باشد . « بعد از اين از خبر آن آگاه خواهى شد » [ ص ( 38 ) : آيهء 88 ] سپس به همراه مردم نماز جمعه گزارد و سخن خود را به پدرش رساند . پس هنگامى كه به سوى پدرش رفت . على عليه السّلام به او نگريست و نتوانست از اشكهايش جلوگيرى نمايد تا بر گونههايش روان نگردد ، سپس حسن عليه السّلام را به خود نزديك گرداند و ميان دو چشمش را بوسيد و فرمود : پدر و مادرم به فدايت « دودمانى كه برخى از آنها از نسل بعضى دگرند و خداوند شنواى داناست . » [ آل عمران ( 3 ) : آيهء 34 ]
[ 110 - چيزهايى كه قلبها را فاسد مىكند ]
[ 122 ] 31 - رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله فرمود : چهار چيز موجب تباهى قلب است : خلوت نمودن با زنان و حرفشنوى از آنان و عمل به نظر آنان و همنشينى با مردگان . گفته شد : اى رسول خدا ! همنشينى با مردگان چيست ؟ فرمود : همنشينى با هركسى كه از [ مسير ] ايمان گمراه است و بر احكام الهى ستم مىكند [ و آنها را بهجا نمىآورد ] .
[ 111 - آمدن طلبكار و قصهء ابى لبابه ]
[ 123 ] 32 - محمد بن على از ابو لبابة بن عبد المنذر روايت مىكند : كه او به نزد ابو يسر مىآمد تا قرضى را كه از او طلب دارد دريافت دارد . پس شنيد كه مىگويد :